X
تبلیغات
رایتل

پژوهشگران اعلام کردند: خنده عامل انقراض نسل بشر خواهد بود

1395,10,07 ساعت 03:09

بلند شدم رفتم بیرون. چی بود چی شد؟ نمی‌دونم. حدس بزن چی شد؟ نوشتم <چی بود چی شد؟ >، کیبوردم <نمی‌دونم> رو حدس زد. حتی نذاشت تایپش کنم. همه‌چیو عوض کرد. بعدش، به این فکر کردم که، خوب، چکار میشه کرد؟ معمولا خواننده عاقل از همین‌جا طنابو ول میکنه میره. "کلیشه". آره خواستم بامزه باشم. "دوباره". حالا من از وقتی تحت تاثیر سخنرانی آخر چارلی چاپلین تو فیلم دیکتاتور بزرگ قرار گرفتم، دیگه روم نمیشه فکر کنم، همه‌ش حس می‌کنم. حس کردم، دیدم کثافت همه‌جا رو گرفته. یه فیلمی بود a caffee in Berlin. گفتم خب که چی؟ بعد گفتم مگه هجده سالته که میگی خب که چی؟ آقای انصاری انتقاد کرد، چندتا نیش هم زد، بعد گفتیم خب حل شد خدا رو شکر دیگه. بریم سرانه مطالعه کشورو بالا ببریم. دوست یاشار توییت میکرد که حق اقلیت است به زبان مادری تحصیل کند. بچه‌ها هم توییت‌های اکانت انگلیسی ویتگنشتاین رو بازنشر می‌کردند. ممد پرسید اختلال ترس اجتماعی چیه؟ آقای طالبی گفت اختلالی که طرف باید دو تا بادیگارد استخدام کنه با اونا بیاد بیرون. ممد گفت بسه دیگه، کرکتر اضافه نکن، خواننده گیج میشه. گفتم کی؟ مختار عیوض‌اف سوار اسب بر دشت زیر غروب می‌تازید؟ شمنی که به سبک سربازای ویتنامی استتار کرده بود با تیرکمون کله‌پاش کرد. چارلی چاپلین گفت حسش کردی؟ گفتم رازهاتونو نگه دارین ها، جنگ بشه بکارتون میاد. یکی که سعید می‌گفت اسمش صادقه و تو ارمنستان برای حمل علف دستگیر شده جلوی چشممون اعدام شد. بابام فیلم گرفت بعدا به آقای دنیرو نشون بده. گفت این نهایت ابتذاله، سعید روستایی باید ازش فیلم بسازه. عیوض‌اف مشک‌شو آورد گفت دارم میرم آلمان دم مشک‌مو درست کنن. ممد گفت با شمنه میخوای چکار کنی؟ گفتم میکنمش بادیگاردم. خواننده گیج گفت: زمستون خدا سرده دمش گرم. دوست یاشار و آقای انصاری صحنه رو ترک کردند و برای این مسخره‌بازی‌ها چندتا نطق مرتب ایراد فرمودن. چارلی چاپلین گفت من با عیوض‌اف میرم، کثافت دنیا رو هم میریزیم تو مشک، راین خالی می‌کنیم. بچه‌ها توییت کردند که پرواز پانداها به غرب وحشی با تاخیر مواجه شده. اکانت انگلیسی ویتگنشتاین توییت کرد که پاندا وجود ندارد. سعید رفت ارمنستان تو اعتراضات علیه ممنوعیت مواد مخدر شرکت کنه. دیدیم شمنه نیست. ممد گفت حالا چی؟ گفتم بابام هست. بابام گفت این اینترنت کی وصل میشه؟ آقای طالبی بلند شد گفت من یه دست به آب برم با اجازه‌تون. ممد طنابا رو از زیر تخت درآورد، دستمو گرفت گفت ما میریم طناب بازی. تا طلوع آفتاب طناب زدیم. ممد گفت بزن برای برطرف شدن استرس خوبه. داشتم حسش می‌کردم. خودمو می‌دیدم از پشت ابرا درومدم و سارا با اخم نگام می‌کرد. ممد زد تو گوشم: هوشیاری یا مست؟ سارا گفت الان تو سنی نیستی هوشیار نباشی. ترسیدم. تند تند طناب زدم. خواننده گیج رفت پشت ابرا. ممد و سارا مست کردن سردشون نشه تو برف. چارلی چاپلین زنگ زد گفت شمنه شمن نبود، سرباز جنگ ویتنام بود، الان هم تو مشکه داریم خالی میکنیم تو راین. گریه‌م گرفت. تلفنو زدم تو دیوار. دیوار رفت کنار شتر اومد بیرون. خندیدم گفتم اصله؟ هیچ‌کس جواب نداد. خنده‌م خشک شد رو لبم. شیر شترو دوشیدم نوشیدم. خدا گفت دیدی هواتو دارم تو روزای دشوار؟ گفتم شتر میخوام چکار؟ شمن میخوام. ابر باریدن گرفت. طنابارو آب برد. بلند شدم رفتم بیرون. گفتم ویتگنشتاین وجود ندارد. یه خلائی اومد همه‌جا رو دربرگرفت. صدای خواننده گیج تو گوشم بود که داشت با خودش پچ‌پچ می‌کرد می‌خندید. 


کاری از دست آدم برنمی‌آید

1395,08,10 ساعت 01:28

بیرون روی لبه‌ی باغچه‌ی پیاده‌رو نشسته بودیم و سیگار می‌کشیدیم. پرسید مشغول کاری شده‌ام یا نه؟ گفت اگر بخواهم می‌توانم در گروه‌شان مشغول فعالیت شوم. می‌دانید، خلاص شدن از دست افرادی که در سیستم نتورک‌مارکتینگ کار می‌کنند زیاد آسان نیست. تجربه‌ی اولم هم نبود که در چنگ خوش‌نیتی و صالح‌اندیشی این افراد گیرمی‌افتادم. راستش را بخواهید حس تجاوز به من یکی دست می‌دهد. و واقعا کار سختی است که متوجه بشوی شعارشان به عمل می‌پیوندد یا فقط از دهان اینان بیان می‌شود و کیفیت ندارد. پول در قضاوت گمراه کننده است و بهتر هم است به درون قضیه وارد نشوم، از پس قضاوت درست برنخواهم آمد. آن بنده‌خدا پیش دور و بری‌هایش می‌گفت من و محسن خیلی شبیه هم هستیم. کاری ندارم، از بچه‌های کافه است. این‌روزها، بعد بیشتر از یک سال، هواداران بیشتری هم در کافه پیدا کرده‌ام. چند نفرشان بیشتر به من نزدیک شده‌اند، خوش و بشی می‌کنیم، یکی از فلسفه زندگی و زندگی خودش برایم می‌گوید، چند نفری از اینکه وقتم را با مطالعه می‌گذارم تحسینم می‌کنند، یکی نوشته‌هایش را می‌آورد، می‌خوانم و نقد می‌کنم. همین‌طوری می‌گذرد. بنده‌خدایی که مرا به شرکت‌شان کشاند، بنا به گفته‌هایش زندگی پست و بلندی تجربه کرده، می‌بینم که از حرف زدن با من خوشش می‌آید و او را یاد چند سال پیشش می‌اندازم. از آن مثبت‌اندیش‌ها و انرژی‌باورهاست. البته واقعا از اینکه می‌بینم جامعه جوان به سمت عرفان و این مسایل علاقه‌مند شده خوش‌بین هستم. این‌روزها هم زیاد می‌بینم این علاقه را. چیز زیادی از تجربه عرفان نمی‌دانم، اما اندکی می‌دانم قضیه‌اش چیست و این نیاز جمعی از چه بابت سبب شده. حتما چون می‌بیند تنها برای خودم می‌چرخم و موقع هم‌صحبتی نشاطی در وجودم می‌یابد، به ظن خود مرا این‌گونه آدمی دیده. البته کتاب‌هایم هم بی‌تأثیر نیست، گمان می‌کنم کتاب‌ها او را به اشتباه انداخته. تا به‌حال هیچ کتابی در حیطه‌ی انرژی و مثبت‌اندیشی و شاد زیستی و کیهان و این‌جورچیزها نخوانده‌ام. بهرحال، ملت مرا گیرآورده‌اند، سعی نمی‌کنم از دست‌شان فرار کنم، کنار می‌آیم. آنجا در شرکت‌شان، چند نفر گردم جمع شده بودند و حرف می‌زدند. اندکی رفتارشناسی و این‌جور چیزها بلدند، اما نه زیاد، و اصلا هم عمیق نیست. در حدی که خودشان را راضی نگه می‌دارد. سعی کردم جای فرار کردن و طفره رفتن، تا آخرین قطره خون بمانم. و کردم. به گمانم خوب هم پیش رفت. می‌دانستند باید از چه حرف بزنند. در مقابل من از کشتی بی‌سکان، امواج، تنهایی و کلبه حرف می‌زدند. اما، اما کلمه‌ی "آینده" را که بکار می‌بردند، خودشان را خلع سلاح می‌کردند. به سرگذشت زندگی‌شان با علاقه گوش دادم. سکوتم آن‌ها را عصبی کرده بود، اما تحسینش می‌کردند. همه‌شان از جهنم رد شده بودند. نمی‌دانم، همه‌شان گذشته‌ی سیاه و پرماجرایی را در پس این روشنایی رضایت‌بخش فعلی پشت سر گذاشته بودند، و آدم دلش برایشان می‌سوخت. ازشان تشکر می‌کردم که زندگی‌شان را برایم تعریف کرده‌اند، و آن غرور را که در چشمانشان می‌دیدم، متوجه می‌شدم دین لعنتی‌ام را ادا کرده‌ام. فقط حس کردم آن لحظه که "مثل مردی که ترس‌هایش را ریخته دور" در چشم‌هایشان با اطمینان زل زدم و گفتم نه، زیاد مثبت‌اندیش و "بدون‌قضاوت" به‌نظر نرسیدند، و از این بابت نگران‌شان شدم.

چند روزی است از سفر آخرم برگشته‌ام. امشب داشتم فکر می‌کردم، روزهای خوب غم‌انگیز کافه‌نشینی برگشته. رفته بودم اصفهان. اولین فکری که آنجا ذهنم را مشغول کرد بعد مواجهه با پیرمردی بود که سر صبح گلدان‌هایش را جلوی مغازه‌اش می‌چید. از ایستگاه راه‌آهن تاکسی گرفتم رفتم میدان نقش‌جهان. یک ساعتی به آدم‌ها و توریست‌ها نگاه کردم. حوصله‌ام سر رفت و رفتم به گشت و گذار میان خیابان و کوچه‌ها. از خانه‌ها و دیوارها عکس گرفتم. نمی‌دانستم کجا می‌روم. سر از کوچه‌های جالب درمی‌آوردم. از کوچه‌ای می‌گذشتم چشمم به پیرمرد افتاد. ایستادم و مقابل قفس فنچ‌ها قرار گرفتم. سه تا فنچ بازیگوش و درب و داغان درون آن قفسک می‌خواندند. پیرمرد رویش را به من کرد و گفت: "این عشقه، عشق حقیقی ها، نه مجازی" و شعری خواند یا نخواند، مدام از عشق حرف زد و روی حقیقی و مجازی بودن تاکید می‌ورزید. به یک چهارپایه کوتاه چوبی اشاره کرد، و دعوتم کرد به چای. چیزی نخورده بودم، دعوتش را با کمال میل پذیرفتم. از زندگی و این‌جور چیزها حرف می‌زد. راستش سخت تعجب کرده بود از راه و روش "اشتباه" من. پیرمرد بانشاط و مومنی بود که کاملا راضی به‌نظر می‌رسید. ازم خوشش آمده بود، از اینکه صبحش را با من آغاز کرده بود، راضی بود. "هرچی خدا بخواد همون میشه". با خودم گفتم احتمالا در دهه هفتاد عمرش است، من چطور می‌توانم این‌همه تحمل کنم؟ همین‌که تا اینجا دوام آورده‌، کار بزرگی کرده. اما به او حسادت نمی‌کردم. آن پیرمرد فقط یک نشانه بود که دوباره چیزی را به یادم انداخته بود. آیا من قادر به تحمل خواهم بود؟ پنجاه سال دیگر عمر کردن، پنجاه سال! واقعا زیاد به‌نظر می‌رسد. از طرفی این بیست و پنج سال هم، خواب نبود، واقعا گذر طویلی بود که لحظه لحظه‌اش را حس کردم. با خودم گفتم چطور می‌شود این‌همه عمر کرد و خسته نشد؟ چون حس می‌کنم، تا الان هم با چنگ و دندان خودم را بالا کشیده‌ام. چایی‌اش واقعا حالم را جا آورد. از گذر مردم در آن کوچه، متوجه شدم بین مردم آن محله شخصیت محترمی دارد. ملاقاتش گرد سیاهی را از شانه‌هایم تکاند و ترسم را برطرف کرد؛ ساعتی قبل از آن در کوچه‌ها که پرسه می‌زدم، با خودم می‌گفتم من اینجا تنها و بی‌کس، چه غلطی می‌کنم؟ اولین سفری بود که در آنجا خویش و آشنایی نداشتم که بروم منزل‌شان و پناهم دهند. تنهایی مطلق بود! به قدم زدن ادامه دادم. رفتم یک رستورانی بغل مسجد امام و چیزی خوردم. رستوران بزرگ و چنان که می‌مانست، نام و نشان‌داری بود. پر از توریست‌های چاق و سفید. دوباره خودم را میان آن هیاهو و جمعیت تنها و ضعیف پنداشتم. چند پله‌ی اول ورودی را رد کرده بودم، ایستادم، خواستم برگردم. یادم آمد قرار است با ترس‌هایم مقابله کنم. خنده‌ام گرفت. طوری بود انگار دارم وارد جنگل تاریک اسرارآمیز می‌شوم، و آن لبخندم کیفیت موقعیت را مضحک کرده بود. بلافاصله سیاهی‌ها برطرف شد، و جایگاهم را از تنزل رها بخشیدم. آزمون سختی نبود. می‌دانم شاید مسخره به نظرتان برسد، ولی آن لحظه بود که نه تئوریک، بلکه تغییر را در خودم در عمل حس کردم. جاها و آدم‌های جدید حقیقتا من را می‌ترساند. آدم رویش نمی‌شود این‌ها را بگوید، اما حقیقت دارد، این‌گونه عمرم تلف شد. بهرحال. در سفر قبلی‌ام اندکی این را حس کرده بودم، اما این سفر نشانم داد که سایه‌ی مردم و جامعه از روی سرم برداشته شده. اصلا هیچ‌جای بخصوصی که مردم می‌روند کیف می‌کنند نرفتم. همه‌اش با آدم‌ها سر و کله زدم. نه مسجدی، نه کلیسایی، نه عمارتی، همه‌اش درون خیابان‌ها پرسه زدم. اگر نرم‌افزار Health آیفون قابل اعتماد باشد، طی چهار پنج روز، قریب به نود کیلومتر قدم زده‌ام. در موقعیت‌های متفاوت با آدم‌های گوناگون قرار می‌گرفتم. باری چند نفر احساس خطر می‌کردند، اما سابق بر این هم راه رفیق شدن با یاغی‌های خیابانی را بلد شده بودم و حتی نشستن و علف کشیدن باهاشان. باری یکی مرا به خانه‌اش دعوت می‌کرد. باری نادانسته در موقعیت مکانی اشتباه قرار می‌گرفتم و وضعیت مضحکی شکل می‌گرفت. غروب دلنشینی را هم در سی و سه پل تجربه کردم. سفر آدم‌ها بود و تنهایی مطلق. اما نتوانستم آرام شوم. نمی‌خواهم زیاد از جزئیات حرف بزنم. حوصله‌ی چندانی برای نوشتن در وجودم نیست. و می‌دانم، این‌گونه نوشتن هم لطفی ندارد. جالب است، شب آخر، باز رفتم میدان نقش جهان. کوچه‌ها را رد می‌کردم و از نرم‌افزار نقشه‌ی تلفنم کمک می‌گرفتم. دوباره خودم را جلوی مغازه پیرمردی دیدم که ازش تعریف کردم. با خودم گفتم اصفهان با این شروع شد، با این هم تمام می‌شود. داشت عسل داخل ظرف می‌ریخت. اصرار کرد بنشینم و چای بگذارد، بزور از چنگال لطف و محبتش گریختم. رفتم کافه قهوه بخورم. فکر کردم آدم واقعا چطور می‌تواند از پس زنده‌ماندن بربیاید؟ آیا من از مرگ می‌ترسم یا زندگی؟ و این است که می‌گویم: روزهای خوب غم‌انگیز کافه‌نشینی.


همه‌جا زندونه، وگرنه که وضعمون این نبود

1395,07,27 ساعت 17:26

آدم چیزهایی را درون خودش گم می‌کند و آن بیرون در پی‌اش می‌گردد و غصه می‌خورد. خوب حتما افعالی چون گم کردن و پیدا کردن زیاد مناسب چیزی که در نظر دارم نیست. هر آدمی گم‌کرده یا گم‌کرده‌هایی دارد. زیاد هم بد به نظر نمی‌رسد. کمی خاصیت شاعرانه به حرفم می‌بخشد. آدم‌ها کمال‌شان را گم کرده‌اند، سعادت و آرامش‌شان را. گمان می‌کنم گم‌کرده‌ی هرکس با دیگری متفاوت است. خوب بیراه هم نمی‌گویم. سعادت در همه‌جا پیدا می‌شود. مهم سعادت است، نه آن‌چیزی که حصولش سعادت را همراه می‌آورد. همین احمد! سعادتش در این بود که دیوانه باشد، دیواری مقابلش قرار نگرفته باشد. گمان نمی‌کنم احمد دنبال چیزی بود، او بیشتر از زندگی خوشش می‌آمد. زندگی را در چهارچوب تعریف شده‌ای تصور نمی‌کرد. تجربه‌اش از قرار گرفتن در موقعیت‌های مختلف درونی بود. به بیرون اهمیتی نمی‌داد. وقتی پدرم کارش در آن روستا تمام شد، من آنقدر بزرگ شده بودم که تجربه‌ی شهر برایم خوش‌آیند به نظر برسد و طرف پدرم را بگیرم. مادرم می‌ترسید، به روستا عادت داشت و تصوراتش از شهر چندان با درونیاتش نمی‌خواند. وقتی وسایل‌مان را بار کامیون می‌کردیم، احمد از پدرم هم فعال‌تر بود. پدرم سر به سرش می‌گذاشت و با حرف‌هایش گمان می‌کرد وجد بیشتری در دل احمد می‌کارد و از طرفی با نگاهش به من هم می‌فهماند که از احمد یاد بگیر، پسر کاری و پرتلاشی است. پشت سر احمد تند وسیله‌ها را برمی‌داشتم تا از او عقب نمانم. اما تا من یک بسته را به کامیون می‌رساندم، احمد دو یا سه‌تای دیگر را آورده بود و می‌رفت برای دیگری. از دست پدرم و حرف‌هایش عصبی بودم و خوشم نمی‌آمد اینگونه از احمد حرف بزند. احمد خودش می‌دانست دارد چکار می‌کند و اهمیتی برای هیچ حرفی قائل نمی‌شد. در عین حال وجد و خنده‌اش همه را گول می‌زد. قرار شد من پشت کامیون بنشینم و تا شهر همانجا بمانم. وسایل را که بار زدیم پدرم سفره را روی بالکن انداخت و پلو مرغی که مادربزرگم از خانه خودشان آورده بود خوردیم.  پدرم نوشابه می‌گذاشت جلوی احمد. در تمام مدت با احمد حرف نزدم. اما خوشحال بودم. بعد غذا احمد مانده گوشتش را توی مشتش جمع کرد و برد توی گاراژ جلوی گربه انداخت. توی تشتی فلزی چهارتا بچه زاییده بود و با قدرت به احمد نگاه می‌کرد که چه می‌کند. گفتم ولی دلم برای اینجا تنگ میشه. احمد به دیوار تکیه داده بود و به گربه که تکه‌های گوشت را به دندان می‌کشید نگاه می‌کرد. می‌دانستم احمد شهر را خیلی دوست دارد. قصه‌هایی که پدرش از شهر برایش گفته بود با شور خاص خودش برایم تعریف می‌کرد. دلم برایش سوخت. با خودم گفتم هیچ‌وقت پایش به شهر باز نمی‌شود. چهارتا برادر و خواهر ناقص‌العقل داشت و مادری که نمی‌توانست تنهایی از پسشان بربیاید. گفتم دیگر نباید از رفتن حرف بزنم. غصه می‌خورد. موقع رفتن پدرم محکم بغلش کرد. رفت طرف مادرم و با لبخند گفت شهر خیلی خوبه. مادرم سر به سرش گذاشت و دو طرف صورتش را بوسید. بغض کرده بودم و چیزی نمانده بود بزنم زیر گریه. نمی‌دانم چرا آن لحظه احمد را ضعیف می‌دیدم. حالت چهره‌اش هیچ‌چیز نشان نمی‌داد، اما من گمان می‌کردم خیلی غمگین است. آمد طرفم و هم را بوسیدیم. لحظه‌ی عجیبی بود. بعد هفت هشت سال، اولین باری بود که همدیگر را برای خداحافظی می‌بوسیدیم. نتوانتستم جلوی گریه‌ام را بگیرم. انگشتانم را محکم به چشم‌هایم می‌مالیدم و تند تند دماغم را بالا می‌کشیدم. گریه‌ام را رها کردم. مادرم با خنده آمد طرفم و گفت میایم دوباره، انقدر میایم که از همدیگه خسته بشید. اما من برای دوری از احمد گریه نمی‌کردم، دلم برایش سوخته بود که نمی‌توانست به آرزویش برسد. شهریور بود. برای شروع مدرسه‌ها لحظه شماری می‌کردم. همان تجربه‌ای که دنبالش بودم. مدرسه‌ی بزرگ و شلوغ شهری. محوطه بزرگی داشت و پر از درختان کاج بلند و قدیمی. مستخدم مدرسه مشغول جارو کشیدن برگ‌های زرد سوزنی کاج‌ها بود. به هرطرف نگاه می‌کردم، بچه‌ها دور هم جمع شده بودند و حرف می‌زدند. خودم را در آن محیط تنها دیدم و ترس برم داشته بود. نمی‌دانستم باید کجا بروم، یا چکار کنم. رفتم کنار دیواری که مستخدم در آنجا برگ‌ها را جمع می‌کرد. نگاهش می‌کردم که جارو را روی زمین می‌کشد. عصبانی بود. بدون اینکه نگاهم کند با لحن طلبکارانه گفت بروم کنار. او تنها آدمی بود که دوست داشتم کنارش باشم. از من بدش آمده بود. دور و برم را نگاه کردم. گفتم کجا باید برم؟ گفت برو الان زنگو می‌زنن. نگفت کجا و حتی سرش را هم بالا نیاورد. یاد احمد افتادم. احساس کردم در آنجا واقعا ضعیفم و پیش آن آدم‌های شهری دیگر قدرت با احمد بودن را نداشتم. صدای زنگ مرا خوشحال کرد. دنبال بچه‌ها راه افتادم. از یکی پرسیدم کجا باید بریم؟ همان‌طور که با دوستانش حرف می‌زد، گفت اونجا و بدون توجه رد شد. فقط گفت اونجا، اما به هیچ‌جا اشاره نکرد. پشت سرشان راه افتادم. بچه‌ها پشت سر هم صف می‌گرفتند. مدرسه‌س روستا کوچک بود و روی هم بیست دانش‌‌آموز نداشت. همه‌مان در یک صف، دوش به دوش، رو به جایگاه می‌ایستادیم. اما صف مدرسه شهر فرق داشت. گیج شده بودم و می‌ترسیدم از کسی بپرسم. نوروز که احمد را دیدم، گفتم شاگرد دوم کلاس شده‌ام. گفتم آنجا همه‌ی بچه‌ها سرشان توی کتاب است و معلم‌ها خیلی سخت می‌گیرند. با هم رفته بودیم پیش گله تا احمد شیفتش را تحویل بگیرد. با شوهرخاله‌اش قرار بسته بود، سه روز گله را می‌چراند و یک روز می‌آمد ده. گفت می‌خواهد پول جمع کند بیاید شهر. اولش خوشحال شدم. گفتم می‌خوای بیایی چکار؟ گفت کار، مثل جوونی‌های بابام. خندیدم، گفتم به همین آسونیا نیست. بعد از تعطیلات نوروز، دیگر کمتر می‌رفتم روستا. زمان مدرسه درس می‌خواندم و تعطیلات هم زیاد از خانه بیرون نمی‌رفتم. دلم برای احمد تنگ نمی‌شد، که حتی بهش فکر هم نمی‌کردم. آن حس دوشادوشی در کنار آدم‌ها را از دست داده بودم؛ پشت سرشان می‌ایستادم. خبر احمد را هروقت پدر و مادرم سری به روستا می‌زدند برایم می‌آوردند. یادم است دو سه بار با موتور خورده بود زمین و هردفعه به قول پدرم "خدا نگه‌ش داشته بود". اما برایم اهمیتی نداشت. وارد دنیای دیگری شدم. خودم را با دیگران مقایسه می‌کردم و می‌گفتم هیچی ندارم. دیگرانِ شهری. یکبار که پدرم از روستا برگشت، گفت احمد همینجاست و دارد گل می‌فروشد. گفتم یعنی چی گل می‌فروشه؟ گفت سر چهارراه‌ها. با خودم گفتم من آدم خوشبختی‌ام که مجبور نیستم برم چهارراه‌ها به مردم گل بفروشم. و بیشتر از این دیگر بهش فکر نکردم. قبل از کنکور با اصرار رفتم روستا تا مادربزرگم مرا ببیند. احمد را دیدم که پشت موتور با سرعت رد شد. نگاهم کرد و با همان سرعت دور زد. گردنم را کرده بودم توی یقه‌ام آنقدر که ترسناک بود. با خنده کنارم ترمز زد. سوار شدیم و مرا برد توی جاده. گفت جاده الان خلوته نگران نباش. نمی‌توانستم چشمانم را باز نگه دارم. اما خودم را مجبور می‌کردم که مقابلم را نگاه کنم. با خودم گفتم اگه با این موتور نمیرم، از ترسش می‌میرم. ساکت نشسته بودم و هیچ‌چیز به احمد نمی‌گفتم تا ترسم را ازش پنهان کنم. مرا برد سر چشمه‌ای که تابحال نرفته بودم. نشستیم و پاکت سیگاری درآورد. بدون اینکه تعارف کند یک نخ روشن کرد و با لبخند گفت: خب؟ چه‌خبرا رفیق قدیمی؟ گفتم سیگار می‌کشی؟ گفت نه سیگاریه و خندید. پوزخند زدم. اولین بار بود احمد را تحقیر می‌کردم. گفت اوضاع خوبه؟ گفتم نه، دنیا تخمیه. خندید و گفت: نه نیست. با خودم گفتم الان خودش را با من مقایسه می‌کند و به این نتیجه می‌رسد نباید این حرف را می‌زدم. اما سیگارش را کشید و پاهایش را گذاشت توی جوی آب. به کوه و دشت زل زده بود و لبخندی روی لبش. بهش خندیدم. گفتم خوش‌بحالت. تو چیکار می‌کنی؟ گفت هیچ، تهرانم، تو نونوایی کار می‌کنم. گفتم خوب، خوبه؟ گفت آره. لبخندی که روی لبش نشسته بود هم همین‌را نشان می‌داد. با خودم گفتم احمق‌ها چیزی حالیشون نمیشه که. گفت: مادرم راست میگه، من از همه دیوونه‌ترم، خدا حفظش کنه. 


1395,07,26 ساعت 00:48

نمی‌دانم، هنوز درست نفهمیده‌ام. خیلی چیزها هست که نفهمیدنش رنج را به همراه می‌آورد. به نظر من تمام رنج‌مان از همین نفهمیدن است. دوست دارم بنشینم کنار آدم‌ها و داستان‌شان را بشنوم. اما از تکرارشان می‌ترسم. از تکرار شدن آدم‌ها مریض شده‌ام. بله، گمانم این تکرارها، یک چیز درونی است و به آدم‌ها ربطی ندارد. این‌که یک چیز مدام تکرار بشود و تو از تکرار شدنش مریض بشوی، بله، این تکرار خسته‌کننده‌ی خود تو است. این تویی که تکرار می‌شوی. این خودتی که تکراری شده‌ای. همه چیز نشانه است، نشانه‌هایی که به درون شخص اشاره دارد. آدم باید متوجه این چیزها بشود. آدم‌های بیچاره هیچ تقصیری ندارند. آن‌ها رنج‌شان بیشتر است. دلم می‌خواهد بگویم دلم برایشان می‌سوزد، اما بعدش خواهم گفت "تو دلت برای خودت می‌سوزد، آنها به خودت اشاره می‌کنند". وقتی غمگین باشم، هیچ چیز به روشنی اصلی‌اش نیست. در هرچه نگاه کنم و هرچه به گوشم برسد تنهایی و غم را بیادم می‌آورد. من آنجا غم را می‌بینم؛ در لحظه لحظه‌های در گذرم. سیگار کشیدن خودش هزار و یک غم را به یاد آدم می‌اندازد. یاد خوشی‌هایی که حالا نیستند، و یاد غم‌هایی که حالا با قدرت حاضر شده‌اند. همه‌ی ذرات و تصاویر خلق شده‌اند که تو را به یاد وجودت بیاندازند. به اینکه تو یک خیال نیستی، این خیال نیست، این حقیقت است. اما نیست. این نیست خودش هست. هست هم نیست. فقط زبان می‌شوند، فقط اندیشه می‌شوند و وجودشان حس می‌شود. که اگر این‌طور نبود، غم هم نبود. غم می‌تواند عزیز شود. اما این غم دیگر این غمی که ازش حرف می‌زنیم نیست. ما از غم تصویر داریم. مثلا یک ترابادور غمش با مال ما فرق می‌کند. خودمان شاعرهای ترابادور زیاد داریم. اما غم ما زیادی مادی است. ما به غم تصویر و شکل می‌دهیم. چرا می‌گویم ما؟ من. بله، البته که من. من، چون وجود دارم. من وجود دارم واگرنه غمی نبود که ازش حرف بزنم. این مجازات امشب من است، که بگویم من. که خودم را در سطح 'من' کوچک و ذلیل کنم. مردهای این دور و زمانه ضعیف شده‌اند. نمی‌دانم، خودتان بهتر می‌دانید. اما من این‌طور حس می‌کنم. مرد نباید از غم حرف بزند، مرد اگر از غم حرف بزند یعنی ترسیده. شاید زن را گم کرده باشد، یا هرگز بدستش نیاورده. این زن مردها مار عجیبی است. گاهی توی تیم‌ات بازی می‌کند، گاهی بد نیش‌ات می‌زند. بله، همه‌چیز نشانه‌هایی هستند که به درون خود شخص اشاره می‌کنند. همین شب. شب تاریک است، به تاریکی و رمزآلودی مرگ. اگر بگویم از مرگ نمی‌ترسم، شما نباید حرف مرا باور کنید. تا وقتی مرا ندیده‌اید که زنده، بله، کاملا زنده و سالم و با قدرت، از درون آتش بیرون نیامده‌ام، نباید حرف مرا باور کنید. اصلا مردی که از مرگ بترسد، همان بهتر که از آتش بیرون نیاید. این دنیا بدرد آدم بزدل نمی‌خورد. دنیای آدم‌های بزدل، روی دوششان سنگین می‌شود. من‌که نمی‌دانم، اما آقای همینگوی خوب این را می‌دانست. داستان‌های آخرش… حرفی به میان نیاید، بهتر است. چه‌کار داریم به همینگوی؟ ولی آخر کی گفت همینگوی فلسفی ننوشت؟ نمی‌دانم. در اصل که اصلا درست و غلطی وجود ندارد. شاید مسخره به‌نظر برسد، اما به نظر من همه‌چیز وجود دارد. چون اول می‌گوییم "وجود" و بعد می‌گوییم که "دارد" یا "ندارد". چیزی نیست. نباید راجع بهش حرف زد. حرف زدن خسته کننده است. چند وقت است آی‌اواس ۱۰ به من می‌گوید وجود دارم. نمی‌دانم، اپل حتما شرکت بزرگی است و مهندسین توانایی در خدمت دارد. کارشان همین است؛ به یاد من بیاورند که رنج وجود دارد. هی قاتی کند و بهم بریزد و مثلا با خرد کردن اعصابم، بیادم بیاورد که تو چقدر حرف می‌زنی، خشم از نادانی است، و دانایی در حرف زدن نیست، حرف نزن. بدان که نادانی. ساکت باش. در اندیشیدن رنج است. آنجا که اندیشه باشد، رنج هست. باید رفت. باید آتش را پذیرفت. مردی که بترسد، همان بهتر که از آتش بیرون نیاید.


طلوع ماه

1395,07,25 ساعت 22:57

سه تا برادر و یک خواهر داشت که مادرزادی ناقص‌العقل بودند، احمد پسر سوم و بعد از خواهرش بود. مادرش می‌گفت "تو اینا احمد از همه‌شون دیوونه‌تره" اما احمد واقعا دیوونه نبود و تنها بچه سالم خانواده‌شون بود. پدرش رو کشاورزهای ده همسایه کشته بودند. می‌گفتند گوسفنداشو تو زمینای اونا ول کرده، گیرش آوردند و با هرچی دم دست‌شون بوده زدنش. پدرش و شوهرخاله‌ش با هم بودند. یادمه با احمد توی مطبخ خونه‌شون دور تنور نشسته بودیم، یکی یکی صفحه روزنامه‌ها رو پاره می‌کردیم و می‌نداختیم داخل تنور تا آتیشش روشن بمونه. صدای جیغ مادرش بلند شد. شوهرخاله با صورت خونی و لباس‌های تکه پاره شده روی خاک‌های جلوی خونه شبیه روح نشسته بود و دستاش می‌لرزید. جنازه پدر احمد شبیه یک کیسه‌ی خاکی و خونی روی پالان خر افتاده بود. تمام ده جمع شده بودند. پدرم منو برد خونه. تازه خوابیده بودیم که مادر احمد اومد و ازم پرسید احمد کجاست؟ احمد هیچ‌جا نبود. با پدرم سوار موتور شدیم و رفتیم دنبالش. رفتیم جلوی خونه‌شون، پدرم چراغ موتورش رو انداخت روی رد خون و دنبالش کرد. گفت "دوروبرو نگاه کن". کنار جاده نشسته بود. انگار داشت تصمیم می‌گرفت بره اون‌طرف جاده یا نه. برگردوندیمش خونه. اون‌روز رفتم دنبالش. مثل همیشه رو به خورشید، به دیوار کاه‌گلی جلوی خونه‌شون تکیه داده بود. کنارش نشستم و با هم منتظر موندیم خورشید از بالای سرمون رد شه. احمد می‌گفت شب از وقتی شروع میشه که جای آفتاب، سایه روی دیوار جلوی خونه‌شون بیوفته.‌ شب از ساعت یک بعد از ظهر برای احمد شروع می‌شد. خودش می‌گفت ما باید همه‌ی کارهامونو توی شب بکنیم، فقط توی شب. شب که شد، بهم گفت می‌خوام برم اون‌طرف جاده، میای؟ چشماش انقدر گیرا بود که نتونستم بگم نه. می‌خواست رد خونی که از جسد پدرش روی زمین ریخته بود دنبال کنه. می‌گفت می‌خوام برم اونجایی که خون‌ریزی‌ش شروع شده. برای ما بچه‌ها، رد شدن از جاده به قیمت مثل سگ کتک خوردن‌مون تموم میشد. جاده‌ی خطرناکی بود و از وقتی آسفالت شده بود، چند نفر از اهالی روستا موقع رد شدن ازش کشته شده بودند. گفتم نکنه می‌خوای کتک‌کاری راه بندازی؟ اونا کله‌خر از این حرفان و ما رو هم می‌کشند. هیچی نگفت. اما توی قیافه‌ش عصبانیت ندیدم و خیالم از این بابت راحت بود. راه‌مونو کلی کج کردیم و از وسط تپه‌ها رفتیم کنار جاده تا کسی ما رو نبینه و آمارمون رو به خونواده‌مون بده‌. بیست دقیقه‌ای معطل موندیم تا احمد موقعیت رو برای رد شدن مناسب بدونه. وقتی گفت حالا، عرض جاده رو تا اونطرفش پشت تپه دویدیم. خودمونو انداختیم روی تل خاک و شروع کردیم به خندیدن. احمد گفت حالا مرد شدیم. توی چشماش واقعا اون مرد شدن رو می‌دیدم. بلند شد و دوروبر رو با دقت نگاه کرد. کمر خم رفتیم تا دوباره رد خون رو پیدا کنیم. احمد خیره به رد سرخ که بعد چند روز زیر نور آفتاب به سیاهی می‌زد آروم قدم برمی‌داشت. من به جنازه‌ی پدرش فکر می‌کردم. وقتی مادرش جیغ کشید، از مطبخ پریدیم بیرون، احمد اون لحظه تو چه حالی بود؟ انقدر هول شده بودم که احمد رو فراموش کرده بودم. گفتم احمد؟ همو‌ن‌طوری زل زده بود به رد خون و متوجه نشد. خواستم بپرسم اون‌لحظه چه حالی داشته، اما فکر کردم نپرسم بهتره. از احمد عقب مونده بودم. آفتاب سمت راست صورت‌مو می‌سوزوند. تکه چوبی برداشته بودم و همین‌طور که راه می‌رفتم، توی خاک می‌کشیدمش. یکم ترسیده بودم اگه بابام بفهمه من اومدم اینجا با ترکه انار میوفته به جونم. دیدم احمد ایستاد. خم شد و روی زمین رو نگاه می‌کرد. بهش که رسیدم خون تموم شده بود و خاک روی زمین بهم ریخته بود. گفتم همین‌جاست. بلند شد و یک تکه سنگ سیاه رو با دو دستش بلند کرد و بعد روی یک دستش گذاشت و برد بالای سرش. سنگ نسبتا بزرگی بود. گفت همین. گفتم چی؟ گفت همین، همین سنگه رو می‌خواستم. نزدیکش شدم و دیدم سنگ پر از خون خشک شده‌ست. گفت می‌خوام این سنگ رو ببرم خونه. گفتم این خیلی سنگینه، نمی‌تونیم اون همه راه ببریمش. هیچی نگفت و با سنگ از همون راهی که اومدیم برگشتیم. تو راه برگشت، ته کفش‌شو به رد خون روی زمین می‌مالید و خاکا رو جابجا می‌کرد. منم پشت سرش همین‌کارو کردم. به جاده که رسیدیم خیال جفت‌مون راحت بود و از چیزی نمی‌ترسیدیم. مثل مردا ازش رد شدیم و به اینکه داریم از جاده رد میشیم فکر نمی‌کردیم. وقتی رسیدیم خونه‌شون، سنگ رو گذاشت کنار دیوار کاه‌گلی جلوی خونه و یه آه سرخوشانه کشید. از خاکای روی زمین مشت کرد و به سنگ مالید تا خونا دیده نشند. بعد از اون، هرروز روی سنگ می‌نشست تا شروع شدن شب.

تو مدرسه بچه سال پایینی‌ها دور و برش جمع می‌شدند و می‌گفتند ما تو تیم احمدیم. دخترا سر اینکه کی زنش باشه بحث جدی می‌کردند. زنگ تفریح می‌نشست گوشه حیاط نقاشی می‌کشید. کامیون. می‌گفت دوست دارم راننده کامیون بشم، می‌شینم پشت فرمون آهنگ می‌ذارم و میرم. کامیون‌هایی که می‌کشید شبیه کامیون‌های واقعی نبودند. هردفعه هم یک چیزی تازه می‌کشید. می‌گفت می‌خواد یه کامیون اختراع کنه تا هم بتونه پرواز کنه و هم روی آب راه بره. بعد مدرسه می‌رفتیم بالای قله، روی یه تخت سنگ بزرگ دراز می‌کشید و بعضی وقت‌ها یکی دو ساعت می‌خوابید. اون سال‌ها بین مردم شایع شده بود که قاچاقچی‌های افغانستانی آدم‌ها رو گروگان می‌گیرند و در عوض پول زیاد آزادشون می‌کنند. قصه‌های زیادی ازشون می‌شنیدیم. می‌گفتند آدمای بی‌رحم و جانی‌ای هستند. برای همین خونواده‌هامون ما رو از کوه رفتن و از روستا خارج شدن می‌ترسوندند. احمد همیشه کار خودشو می‌کرد، منم بیشتر دنبال چیزای ممنوعه بودم. پنج‌شنبه صبح که مدرسه تعطیل بود خرت و پرت برداشتیم بریم کوه سیاه. فاصله‌ش تا ده زیاد بود. معمولا اونایی که ماشین داشتند، سیزده‌ به درها می‌رفتند کوه سیاه. جای با صفایی بود. بعد از مرگ پدر احمد، خرشون رو می‌خواستند بفروشند. خر سیاه یاغی‌ای بود. فقط پدر احمد از پسش برمیومد. نزدیکش می‌شدی لگد می‌نداخت و مواظب نبودی در می‌رفت. چند باری میخ طویله‌شو از زمین کنده بود و پدرش از بیابان‌های اطراف پیداش می‌کرد. می‌گفت آخرش با این خریتش گرگا کلک‌شو می‌کنن. احمد خرشونو دوست داشت. می‌گفتم شبیه همید. رفتیم میخ طویله رو باز کردیم. من افسارشو محکم گرفته بودم و احمد پالانشو انداخت و به پهلوش سفت بست. گفت رازش اینه که پالان‌شو سفت ببندی و تو چشاش نگاه نکنی. دوتایی سوار شدیم و رفتیم. خر تند حرکت می‌کرد و بخار از دماغش میزد بیرون. به لطف خر تیزپا میان‌بر زدیم و تقریبا دو ساعت بعد رسیدیم طرف شرقی کوه که دره مانند بود و نهر کم‌زوری ازش می‌گذشت. زیر یک درخت گز وحشی بساط‌مونو پهن کردیم و آتیش روشن کردیم. احمد افتاد دنبال وزغ‌های قهوه‌ای. توی مشت‌ش فشارشون می‌داد. کتری رو گذاشتیم روی آتیش. چندتا گیاه معطر چیدم و با چای ریختم توی آب کتری. دراز کشیده بودیم و منتظر بودیم لیوان چایی‌مون خنک شه. بوی بخاری که از لیوان‌هامون بلند می‌شد و بوی لجن کف نهر آب و سبزه‌های وحشی دره واقعا مست‌مون می‌کرد. طناب خر رو بلند بستیم تا بتونه راحت برای خودش بچره. احمد دفترشو درآورد و شروع کرد به نقاشی کشیدن. من یکم از توتون‌های پدربزرگم رو کش رفته بودم. یک برگه از دفترش کندم و توتون‌ها رو لاش پیچیدم و ناشیانه کشیدیم. ابرها تو آسمون شبیه چربی روی سطل ماست پراکنده حرکت می‌کردند. فریاد یکی مستی رو از سرمون پروند. گفت چایی دارید یه لیوان به ما بدید؟ سریع بلند شدیم و دنبال صدا می‌گشتیم. مرد بیست قدم بالاتر روی تپه به طرفمون میومد. ترسیده بودیم. روی دوشش کلاشینکف بود. لباساش سبک لباسای محلی افغنستان بود. لهجه‌ش هم همین‌طور. خشک شده بودیم و نگاهش می‌کردیم که با لبخند اومد بالای سرمون. گفت خسته نباشید، یک لیوان چایی میدید به ما؟ حالت صورتش آروم‌ و مهربان بود. احمد جست زد و یه لیوان چای براش ریخت و دوباره نشست. بند کلاشش رو از دور گردنش درآورد، نشست و به سمت احمد درازش کرد. لبخند دلنشینی روی لباش نشسته بود. گفت بگیر، کلاش افغانه، پره مواظب باش. احمد کلاش رو گرفت و با دقت براندازش کرد. من قوطی قند رو باز کردم و جلوی مرد گذاشتم. دو تا قند با هم گذاشت توی دهانش و جوید. صدای خرد شدن قندها و نفس تندی که از دماغش میزد بیرون منو یاد پدربزرگم انداخت. چای رو دو سه بار هورت کشید و بعد یک نفس خورد. چیزی به زبون خودش گفت و بعد یک نفس عمیق تشکر کرد. احمد همچنان که با کلاش کلنجار می‌رفت سرشو آورد بالا گفت نوش جانت. مرد چهار زانو نشست، عمامه سرش رو درآورد و بازش کرد. گفت اومدید تفریح هاه؟ احمد کلاش رو گذاشت جلوش، گفت میشه تیراندازی کرد باهاش؟ مرد عمامه رو گذاشت کنار، کلاش رو برداشت و گلنگدنشو کشید و داد دست احمد و دوباره عمامه رو برداشت و روی سرش می‌پیچوند. احمد به سمت کوه نشونه گرفت و شلیک کرد. مرد آروم خندید و گفت ها بلدی. احمد لبخند مغرورانه‌ای زد و کلاش رو گذاشت کنار مرد. گفت یه چای دیگه برات بریزم؟ گفت نه، بعدا بریز. دست کرد زیر قباش و یه کیسه پلاستیک درآورد. گفت اینو بکشم بعد چایی بخوریم. چیزی توی چپق ریخت و چند پک زد و بعد به ما تعارف کرد. احمد ازش گرفت و کشید. به سرفه افتاد. مرد لبخند زد و گفت عیب نداره بکش. من نکشیدم. مرد دراز کشید و چشم‌هاشو بست. احمد رفته بود وسط نهر و با پاهاش آب رو شوت می‌کرد. دراز کشیدم. چشمامو که باز کردم نه از احمد خبری بود و نه از مرده. بلند داد زدم 'احمد'. ترسیدم با خودم گفتم اگه صدامو بشنون میاند منو هم می‌برند. سریع وسایلو جمع کردم. دیدم خر هم نیست. بغض کرده بودم و با چشمای لرزون دور و بر رو نگاه می‌کردم و به بابام فکر می‌کردم. نیم ساعت گذشت که سر و کله‌ی احمد سوار خر پیدا شد. خودمو جمع و جور کردم و رفتم جلوش، گفتم بریم؟ از خر خودشو انداخت پایین و گفت آره بریم. چند شب بعد مردم ده ریخته بودند بیرون و کنار آتیش منبع نفت جمع شده بودند. قضیه از این قرار بود که نگهبان منبع به یه افغانی پناه داده بود. خادم مسجد متوجه ماجرا شده بود و به پاسگاه محل خبر داده. اونها هم هرچی اخطار داده بودند مرد افغانی نیومده بیرون. یکی از سربازها به گفته خودش وقتی دیده مرده تفنگشو به سمت اونا نشونه رفته بلافاصله شلیک کرده. تیرش به منبع می‌خوره و کل ساختمون منفجر میشه. مامورها نگهبانو بردند. فرداش جسد سوخته شده مرد افغان رو درآوردند. احمد گفت خودشه، همونکه دیدیم. گفتم از کجا می‌دونی؟ از جسد هیچی مشخص نبود. گفت می‌دونم، خودش گفت چند شبه میاد اینجا می‌خوابه.


نظریه‌ی خود

1395,05,19 ساعت 02:15
نمی‌دانم چرا و چطور این حس در من ایجاد شد که باید لبه‌ی تیغ سامراست موآم را بخرم. بعد از خواندنش از چند نفر پرسیدم که شما این کتاب را من معرفی نکردید؟ معمولا همیشه رمانی همراهم همه‌جا می‌بود و هرجا فرصت می‌کردم می‌خواندم. قرار بود سه رمان تازه بگیرم: خشم فیلیپ راث، لبه‌ی تیغ، ابله داستایوفسکی. فقط یادم می‌آید چهار پنج سال پیش، وقتی رفته بودم کتاب‌فروشی انتشارات امیرکبیر تا رمان هاکلبری فین را بخرم، پیرمرد خوش بر و رویی که به ژنرال‌های ارتش شاهنشاهی می‌مانست آن را به من توصیه کرد. اما این را هم بعد تمام کردن کتاب یادم آمد. سخن کوتاه: این کتاب روی من تأثیر عمیقی گذاشت. تأثیر لاری، شخصیت اصلی کتاب. پیش از خواندنش، دو سه ماهی می‌شد وجودم آرام نبود. گمان می‌کردم در تقابل دو قطب بیماری‌ام، که تجربه‌اش تازگی دارد. ترکیبی از افسردگی و خشم و بیزاری بود. بله، همین بود. بشدت پرخاشگر و عصبی بودم. حال آنکه خشم و تنفر نسبت به دیگران، سابقه‌ی چندانی در من نداشته. انگیزه‌ی خودکشی ــ که زیاد هم غریب نبود ــ باز به جانم افتاده بود و آرام نداشتم. کتاب لبه‌ی تیغ، یعنی آقای لاری کتاب، خوب مرا به فکر واداشت. یکی دو هفته مدام بهش فکر می‌کردم و برمی‌گشتم و اندوخته‌های اندکم را که شاید سابق بر این چندان بهشان توجه نکرده بودم، پیرو این محور، مرور می‌کردم. خوب درگیرش شدم. از آن زمان، سرعت مطالعه‌ام را بیشتر کردم و بیشتر برایم سوال مطرح می‌شد. و اتفاقی در کتابخانه کافه‌ی یکی از دوستان، چشمم به کتاب بودا (ع. پاشایی) افتاد. برایم مفید بود. خیلی چیزها را برایم روشن کرد. همچنان می‌خوانم و فکر می‌کنم. آرام شده‌ام.
چند سطر بالا را بگذارید به حساب مقدمه و اطلاعات اولیه برای چند چیزی که در ادامه خواهم گفت. ابتدا با این سوال‌ها: آیا جهان بر پایه‌ی جبر است؟ پس از مرگ چه واقعه‌ای بر ما رخ می‌دهد؟ براستی خدا چیست؟ ما چه هستیم؟
خوشحالم تا اینجا توانسته‌ام مختصری از پاسخ‌ها را بیابم. از بودا یاد گرفتم حس‌ها چه هستند. شناخت و فهم حس‌ها و چگونگی ایجاد شدن‌شان برای شخص فیلسوف (منظورم شخصی است که با فلسفه می‌نگرد)، مهم و لازم است. بگذارید به مطلبی آگاه‌تان کنم، من (کالبدی که اینها را می‌نویسد) به معنویت، عرفان، دین و ایدئولوژی وابستگی‌ای ندارم و معتقدم این‌ها حاصل در خودنگری انسان است، اما خام است، و می‌توان گفت کالبد ظاهری حقیقت هستند. بنابراین ایمان دارم هرچه می‌گویم عین حقیقت بدون جامه است و علم و عقل هم امکان تحلیل‌شان را دارند. متأسفانه بیان کردن چنین حقایقی بسیار دشوار است. نه برای اینکه جنبه‌ی ماوراطبیعی و عجیب و غریبی دارند، خیر، چرا که رابط انتقال این حقیقت میان ما، زبان است. چندان چیزی از فلسفه‌ی زبان نخوانده‌ام، برای همین نمی‌توانم با اطمینان به جایی یا شخصی ارجاع‌تان دهم. اما گمان می‌کنم (در همین اینترنت خواندم) که آقای ویتگنشتاین، فیلسوف قرن گذشته، مطالب خوب و البته دشواری در این حیطه عرضه کرده‌اند. دشوار از آن جهت که باز زبان مسولیت انتقال دانش را به عهده دارد. از این جهت به زبان اشاره کردم چرا که امکان نفهمیدن حرف‌هایم زیاد است. البته حرف‌ها خیلی کلیشه و ساده هستند، فقط چون بر اثر آموزش، همه‌چیز پیچیده و گمراه‌کننده شده است، فهمیدن فریبی بیش نیست. دوستانه و از روی علاقه و بدون هیج میل گستاخی به شما می‌گویم که دانش و فهم اکثرتان فریب است. این عین سخن بودا است. بودا خوب گفته. و حال گمان کنم بد نباشد که عنوان این مطلب را بگذارم «نظریه‌ی خود».
اگر بخواهم تعریفی از «خود» بیان کنم، کاملا درست است که بگویم خود هیچ است. همین الان که جمله را خواندید، در ذهن شما معنی و شکلی از هیچ نمایان شد. و همین باعث شد که بلافاصله گیج بشوید که منظور از خود هیچ است چیست؟ باز بحث زبان را باز کنم. دانش و فهم شما همه از طریق زبان ایجاد شده است. وقتی کلمه‌ی هیچ را می‌شنوید (یا می‌خوانید) بلافاصله شبکه‌ی اعصاب که داخل مغز قرار گرفته، اشکال و معانی از هیچ به شما ارائه می‌دهند و این حس در شما ایجاد می‌شود که می‌دانید هیچ چیست. حال آنکه تعریف شما از هیچ، شبیه ظرف میوه‌ای است که کاملا خالی است. یعنی آن هیچی درون ظرف میوه برای شما شکلی از هیچ است. اما چیزی که من از هیچ مد نظرم است، آن چیز قبل از بیگ بنگ است. ما نمی‌توانیم چیزی را که با چشم ندیده‌ایم و با گوش نشنیده‌ایم و با دهان و بینی نچشیده و نبوییده‌ایم و با آن در تماس نبوده‌ایم، بفهمیم. خوب. به جای خوبی رسیدیم. پس حس‌های پنج‌گانه (که درستش شش‌گانه است) مانع روشن شدن ما هستند. طبق سخن بودا، انسان باید در برابر دریافت‌های حسی مقاومت نشان دهد. این‌طور بگویم که حس را خودمان بوجود آورده‌ایم و در اصل وجود ندارد. مثلا حیوان‌ها بیشتر از چشم‌هایشان برای دیدن استفاده می‌کنند. از گوش‌هایشان برای شنیدن. و این‌ها که خود حاصل تکامل ذره است، برای حیوان‌ها کاربردهای حسی ندارند. از آن‌ها حس دریافت نمی‌کنند (که می‌کنند اما نه به افراطی که ما می‌کنیم و طبیعی و در جهت حفظ بقا است). مثلا آن‌ها با چشم‌هایشان راه را پیدا می‌کنند، غذا و جفت پیدا می‌کنند. آن‌ها زیبایی و زشتی را حس نمی‌کنند. زیبایی و زشتی برای ما معنی دارد، که این اثر متمدن شدن انسان است. پس سریع‌تر برویم سر اصل مطلب: خوشی و رنج هم (به این صورتی که به ما و دنیای‌مان معنی داده) وجود ندارد. خوشی و رنج دو حس مادر هستند. از این دو؛ دنیا و ما پدید آمدیم. منظورم از ما، من خاص، توی خاص و آن‌های خاص هستند. یعنی من یک شخصیت خاص و منحصر به فرد نیست. من همان هیج است پیش از بیگ بنگ. من را من ایجاد نکرده‌ام. شکل‌م، اسمم، حس‌هایم هستند که از من، من ساخته. شکل اتفاقی است. من اتفاقی است. اصلا تک سلولی را فراموش کنید. ماده (گاز مایع جامد) را فراموش کنید. ماده تاریک و انرژی تاریک را (که ذره پیش از ایجاد شدن ماده است. یعنی پیش از اینکه طی فرگشت و اتفاقات، انرژی و بعد گاز و عناصر اصلی مثل کربن، کسیژن، هیدروژن، ایجاد شود، آن‌ها ایجاد شده بودند) فراموش کنید. اینها هیج‌کدام خود نیست. حال من و شما بگوییم خودمان هستیم، فریب است. حقیقت نیست. تکامل هنوز ادامه دارد، نسل انسان هم منقرض خواهد شد. اما دنیا پایانی ندارد. دوست عزیزم، هدفم از نوشتن این‌ها این است که بتوانی در خود بنگری و آرام شوی. بر رنج فائق آیی. که رنج وجود ندارد. خوشی وجود ندارد. من و تو وجود ندارد. البته که وجود داریم، منظورم از نظر زبانی است. یعنی این من که زبان به آن معنی و شکل داده، همه‌اش دروغ است. من وجود ندارد، من ایجاد شده‌.
خوب. تا اینجا اشاره کردم که همه‌چیز اتفاق است. بنابراین جبری وجود ندارد (اگر دارید به نظریه‌ی آشوب و اثر پروانه‌ای فکر می‌کنید، بعد مطالعه مطلب به من بگویید). خدایی (زبانی) وجود ندارد (قابل بحث است). رنج و لذت وجود ندارد. ما وجود ندارد. اما پس از مرگ چیست؟ پاسخ به این پرسش کمی دشوار است. اتفاقی که پس از نابودی ذره می‌افتد، برای تمام ذرات یکسان است. روح شما همان خود است. که خود نابود نمی‌شود. این خود هم همان هیچ است که در بالا راجع به آن صحبت شد. بنابراین، پس از مرگِ من، من از بین می‌رود. زبان را بیاد آورید. مرگ و من و از بین رفتن، در زبان معنی و شکل دارند. اما در عدم زبان و حس‌های شش‌گانه (مورد ششم، همان مغز است)، چیزی دیگر هستند که حقیقت است نه فریب. من که مجموعه‌ای از حس‌ها است، ماحصل تکامل و روابط زبانی ـ حسی است، پس از مرگ نه تکرار خواهد شد، و نه در دنیای دیگری قدم خواهد گذاشت. به قول بودا، هیچ‌کس جز خودتان (همین خود زبانی) نمی‌تواند کمک‌تان کند. درست می‌گوید، شما باید زبان و حس‌ها را بشناسید، از فریب‌ها آگاه شوید، و سپس به تأمل بپردازید تا از خوشی و رنج فارغ شده و آرام شوید. یک مطلب دیگر هم بگویم. نیک بودن و نیک زیستن تأثیر خوبی روی شما می‌گذارد برای آرام شدن. چنانچه آرام باشید می‌توانید واهمه‌ها و استرس‌های روانی را کنار گذاشته و با تمرکز و بدون انحراف و فریب تأمل کنید‌. این را اگر خواستید برایتان توضیح خواهم داد، گمان کنم براحتی درک می‌شود.

غار مرا

1395,04,23 ساعت 22:17

همیشه دنبال غار می‌گشتم. در طی زنگ ناهار، بچه‌ها را تشویق می‌کردم برویم غار پیدا کنیم. اما آن‌ها همیشه میان باغ‌ها می‌گشتند و محصولات مردم را غارت می‌کردند. من هم چون رهبر گروه بودم و نباید گروه‌ام را رها می‌کردم، همراه‌شان می‌رفتم. البته چندبار تنوانسته بودم مجاب‌شان کنم در عملیات غاریابی دنبالم کنند. یکبار موفق هم شدیم. غاری سنگی پیدا کردیم. دهانه‌اش بزرگ بود، اما عمقی نداشت. پشتم را به دیواره‌ی ته‌اش تکیه دادم و مقابل را دیدم که چه‌قدر تا دهانه فاصله دارم. یک و نیم متر؟ بچه‌ها علاقه‌شان را از دست داده بودند و با بی‌حوصلگی می‌گفتند این‌جا غاری پیدا نمی‌شود. بنابراین تصمیم گرفتم خودمان غار درست کنیم. در خرابه‌های اطراف مدرسه، تپه شنی عظیم رها شده بود. با بچه‌ها قرار گذاشتیم درون این تپه شن غاری حفر کنیم. گمان کنم یک و نیم متری هم پیش رفتیم. چون دهانه غارمان تنگ بود و درازکش داخل‌اش می‌شدیم، یک و نیم متر سخاوتمندانه نیازمان را برطرف کرد. استعداد عجیبی هم داشتم در کشف حفره‌های مصنوعی. مثلا بالای پشت‌بام حمام خانه‌ی مصطفی این‌ها، فضای خالی‌ای بود که یک سوراخ کوچک راه ورودش بود. این فضای خالی صعب‌العبور، محل تفکر و تحقیق من بود. آزمایش‌های سری‌ام با محلول‌های عجیب و غریب را آنجا انجام می‌دادم. محلول‌ها اغلب همه‌چیز بود، از ادویه‌ها گرفته تا عن و گه حیوانات. پدرم نیم متر پیش از سقف انباری خانه‌مان، یک سقف کاذب با نصب چوب و فلزهای طولی عرضی، ایجاد کرده بود. کاربرد این سقف کاذب این بود که هر خواری که احتمال می‌رفت روزی بکار آید، با یک حرکت نیمه‌دورانی دست، به آنجا تبعید می‌شد. سقف تحمل وزن من را داشت، بنابراین آنجا هم تبدیل به مکان‌های استراتژیک من شد. یادم است یک کارتن یخچال پیدا کردم. فصل گرما بود. کارتن را توی حیاط، زیر تاک انگور علم کردم و برایش در و پنجره ساختم. تا وقتی خراب شد، آن کارتن یخچال خانه‌ی امن لحظات من بود. دو یا سه تابستان در دوران دبستانم را آمدم مشهد در معیشت خاله و فرزندان گذراندم. من و پسر و دختر خاله‌ام هم‌بازی بودیم. ساعات ظهر و بعد از آن که مردم عادت داشتند چرتی بزنند، من میرفتم زیرزمین خانه‌شان، مثل گربه‌ها که عاشق لم دادن توی چیزهای کوچک هستند، در فضای کوچک بالای انباری زیرزمین، می‌ماندم تا خسته شوم. الان که توی اتاق مجزای روی پشت‌بام، روی تختم دراز کشیده‌ام، حس می‌کنم آن فضای کوچک انباری زیرزمین، مرا به سمت خودش می‌کشاند، انگار مکیده می‌شوم به سمتش. آن زیرزمین دیگر وجود ندارد، خانه را آپارتمان کردند. اما رویای آن فضای کوچک انباری زیرزمین، رهایم نمی‌کنم. 


تن تن و ملکه یخی

1395,04,06 ساعت 18:37

مادرم پرسید برای چه گریه کردی؟ گفتم گریه نکرده‌ام. نگاهی به آرنج زخمی‌ام انداخت و رفت. پا روی رکاب گذاشتم و ازش جلو زدم. کلید در خانه پایین سمت راست در، زیر تکه سنگی بود. درست یادم نمی‌آید، شاید هم تکه‌ای سیمان بود و شاید هم آجر. وقتی کلید خانه را بگذاری زیر تکه سنگی یا هر چیزی، و بروی و خانه را ول کنی به امان خدا، حتما خیالت راحت است دیگر. چه می‌دانم. شاید آن تکه سنگ طلسم می‌شده و جز صاحب خانه هیچ‌کس توان بلند کردن آن را نداشته. اما آن روز مادرم کلید را با خودش برده بود. تا سررسیدن مادرم، دوچرخه را به در تکیه دادم و با مهارت خاص خودم در عرض چند ثانیه آن‌طرف در پریدم پایین. یکی از آرزوهایم این بود که روزی برسد آن‌قدر بزرگ بشوم تا نیازی به دوچرخه برای بالا رفتن از در نداشته باشم. در را باز کردم، دوچرخه را گوشه‌ای انداختم و رفتم سراغ مرحله دوم. در هال هم قفل بود. باید کفش‌های مقابل در را یکی یکی وارونه می‌کردم تا از داخل یکی‌شان کلید بیوفتد بیرون. قبل از اینکه کفش‌ها را وارسی کنم با خودم حساب و کتاب می‌کردم تا کلید را زودتر کشف کنم. مثلا به ترتیب قرار گرفتن کفش‌ها روی بالکن نگاه می‌کردم. احتمال اینکه کلید در کدام کفش باشد را محاسبه می‌کردم و بعد دست به کار می‌شدم. جلوی تلویزیون دراز کشیدم و منتظر ماندم مادرم که وارد خانه می‌شود از حضور من تعجب کند. همیشه دوست داشتم دیگران را متعجب کنم، به خیال خودم کارهایم خاص و عجیب بود. از واکنش استعجابی دیگران، بر اثر رفتارهایم، آن‌قدر غرق در لذت می‌شدم که تا چند شب بعدش، پیش از خواب، چهره‌هایشان را به خاطرم می‌آوردم و می‌خندیدم‌. اما مادرم تعجب نمی‌کرد. می‌کرد، اما خیلی کم. تعجب‌اش هم با بدعنقی و بی‌محلی همراه بود. یا اگر بیشتر تعجب می‌کرد، سرم غر می‌زد و سرزنشم می‌کرد که "این مسخره بازی‌ها را تمام کن". عمه‌ی کوچک‌ام از همه بیشتر تعجب می‌کرد. کوچک‌ترین رفتارهایم باعث تعجب‌اش می‌شد. هنوز هم، با اینکه ذره‌ای حال و حوصله و قصد متعجب کردن دیگران را ندارم، از من متعجب می‌شود. بهرحال، داشتم می‌گفتم که جلوی تلویزیون دراز کشیدم‌. صدای بسته شدن در حیاط را شنیدم. و بعد مادرم را دیدم که از کنار پنجره‌ی بزرگ مقابلم گذشت. سرم را به چپ چرخاندم، مادرم وارد شد. سرم را مقابل تلویزیون گرفتم و خودم را طوری نشان دادم که محو آن صفحه‌ام. مادرم نگاهم هم نکرد. مستقیم رفت آشپزخانه. می‌فهمید چه می‌گویم؟ چطور ممکن است؟ من بدون اینکه از کلید استفاده کنم توی خانه جلوی تلویزیون با صدای بلند دراز کشیده بودم، و حتما باید پیش خودش می‌گفته عجب دیوید کاپرفیلدی! رفتم توی آشپزخانه بتادین را از قفسه برداشتم و روی زخم آرنج‌م ریختم. همانجا جلوی قفسه ایستادم و بتادین را درحالی که حالت ابرو و دهانم نشان از تمرکز دقیقم می‌داد، روی زخم آرنجم ریختم. چند قطره روی فرش افتاد. خودم را عقب کشیدم تا ببینم چه‌قدر ریخته و وضعیت در چه مرحله از ملامت است. مادرم نگاهم نمی‌کرد اما تمام بدنش چشم بود. تا متوجه خراب‌کاری‌ام شد، نگاهش را روی لکه‌های قرمز فرش انداخت و با چهره‌ی بی‌تفاوت‌اش گفت: احمق! گفتم حواسم نبود. ایستادم و مادرم را نگاه کردم که دستمال را با حالت عصبی روی فرش می‌کشد. انگار باید می‌ایستادم و وجدانم را با تماشای اخم‌های مادرم آزار می‌دادم. پدرم که وارد خانه شد، داشت زیر لب مردم ده را فحش می‌داد. دست‌هایش را شست و گفت برایش چای بیاورند. نشسته بودیم و چای می‌خوردیم. مادرم مثل همیشه چای آب سردـ‌ام را روی سینی گذاشته بود. پدرم گفت دستت چی شده؟ بدون اینکه سرم را به طرف زخم برگردانم، گفتم هیچی با دوچرخه خوردم زمین. سرش را به آرامی تکان داد و گفت بیشتر مواظب باشم. اما راستش را بخواهید، قصه‌ی ایجاد شدن آن زخم جالب‌تر از چیزی است که به پدرم گفتم. آن روز من با دوچرخه‌ام به محل پاتوق جوان‌های ده که داشتند مخفیانه سیگار می‌کشیدند نزدیک شدم و بصورت سادیستیک بلند داد زدم "دیدم‌تون"، و د بدو که رفتیم. یکهو چندتا موتور با هم روشن شد افتادند دنبالم. با همان دوچرخه تا توانستم دورشان زدم. بالاخره تو کوچه‌ی کنار خانه‌مان مرا گرفتند و درست و حسابی کتک‌ام زدند تا قضیه را به کسی نگویم.

در مسیر زندگی

1395,03,18 ساعت 02:28

رابطه‌ام با حیوان‌ها آن‌طور است که باید با زن‌ها می‌بود. وقتی اتاقم را از آپارتمان خودمان جدا کردم، توانستم از محدودیت‌های اعتقادی خانواده‌ام در امان باشم و یک گربه چهار ماهه گرفتم. الان باید هشت ماهش باشد. راستش را بخواهید وجودش برایم خیلی مهم است. من آدم بی‌تفاوتی‌ام، و این بی‌تفاوتی شامل همه‌چیز می‌شود. ارتباط‌هایم، شیوه‌ی زندگی بی‌بند و تعلقم، و حتی در اعمال شخصی. مثلا من اهمیتی نمی‌دهم اتاقم بهم ریخته و کثیف باشد. حتی خوشم هم می‌آید. یا توجه نمی‌کنم چه کاری برای سلامتی‌ام مهم است چه کاری نیست. در این بی‌لذتی فقط دنبال چیزی می‌گردم که ازش لذت ببرم. خورد و خوراکم بی‌نظم و بی‌اساس است. نسبت به قرص‌هایم هم بی‌اهمیت هستم. اگر مادرم بزور قرص‌ها را در حلقم نریزد، خودم از این مسئولیت‌ها چه شخصی چه غیر، گریزانم. اما برایم مهم است غذای گربه سالم و مقوی باشد. برایم مهم است اگر کلسیم‌اش پایین است برایش قرص مکمل بخرم و طوری میان غذایش جا سازی کنم که حتما بخورد. ظرف غذا، آب و شیرش را مدام می‌شورم. ناخن‌هایش را می‌گیرم و از وجود زخم‌های (گاه عمیق) که بر تنم می‌اندازد، لذت می‌برم. اما مادرم از گربه خوشش نمی‌آید و همه‌ش دنبال بیماری‌های مشترک بین انسان و گربه می‌گردد تا مجابم کند گربه را رد کنم. من به حرف‌های دیگران هم اهمیت نمی‌دهم. باید لذت ببرم، چیز زیادی در دنیا نیست که بتوانم ازشان لذت ببرم. امشب ‌به یکی گفتم، من آدم قبل خدمت نیستم و نمی‌شوم. نه از آن حیث که خدمت، خدمت است. دلیل‌اش خودم هستم. قرار گرفتن در زندان به آن عظمت خواسته یا ناخواسته تأثیرات عمیقی روی من گذاشت. واگرنه چرا آرش که هشت سال دوست صمیمی من بوده، باید بگوید آنقدر عوض شده‌ای که ازت بیزارم. من عوض شده‌ام. بی‌تفاوت شده‌ام. جز خودم تحمل هیچ‌کس را ندارم. اغلب حتی تحمل خودم را هم ندارم. همه‌اش دوست دارم فرار کنم. مثلا یک مدت تحقیق می‌کردم چگونه می‌شود رفت تبت ریاضت کشید. یا گفتم بروم فرانسه بی‌خانمان شوم. جایی که هیچ‌کس مرا نشناسد، قادر به ارتباط با هیچ آدمی‌زادی هم نباشم. بعد تصمیم گرفتم بروم روستای پدری، تابستان را در خانه باغی که پدرم بدون هیچ انگیزه‌ای چند سال برای ساختنش زحمت کشید، زندگی کنم. روزها به یاد کودکی کوه‌پیمایی کنم، بروم میان کوه و دشت کتاب بخوانم. شب‌ها زیر آسمان کویر دراز بکشم. خودتان می‌دانید آسمان شب کویر چه شکلی است دیگر، توصیف می‌خواهد چه‌کار؟ اما پدرم دوباره برایم در تهران کار پیدا کرده. قرار است پس‌فردا بروم آنجا و اگر مشکلی پیش نیاید (که می‌آید) کارمند یک شرکت خصوصی بشوم و درخانه‌ای که پدر مهربانم برایم اجاره می‌کند، زندگی خوش و ایده‌آلی را آغاز کنم. مثلا هرروز صبح بیدار شوم، به زندگی لبخند بزنم، دوش بگیرم و لباس مرتب بپوشم. برای گربه‌ها غذا بگذارم و بروم سر کار مورد علاقه‌ام. آنجا با همکارهایم وقت بگذرانم، با هم شوخی کنیم و خبرهای تلگرام را برای هم تعریف کنیم و در حد و اندازه خودمان راجع بهش اظهار نظر کنیم. عصر برگردم خانه و به گربه‌ها و سگی هم که احتمالا اضافه می‌شود سلام کنم و روی مبل لم بدهم و به رویای تبت بخندم. ظرف‌های کثیف خودم را هم باید بشورم. خانه را تمیز و مرتب نگه دارم. مدام کتاب بخرم اما وقتی برای خواندنشان نداشته باشم. چون آدم در مسیر زندگی که قرار می‌گیرد کلا وقتی برای هیچ‌چیز ندارد. فقط باید زندگی کند. هرچند شب یکبار به مادر و پدرم زنگ بزنم، بگویم نه آنقدرها هم هوا آلوده نیست، همه‌چیز خوب است. خواهرم که چشم دیدن مرا در خانه ندارد، تلفن را بگیرد و برایم مسخره‌بازی دربیارد و بگوید دلش برایم تنگ شده. من هم همین‌طور. من دلم برای همه‌ی شما تنگ شده. آنقدر که خسته‌ام از این همه زندگی بایدی. دلم می‌خواهد خودم را بکشم تا از بعد زمان و مکان خارج شوم، و روحم همیشه در کنارتان باشد. همین‌طور قرص‌هایم را قطع کرده‌ام، آخر وقت زیادی ندارم روزانه آب فراوان بخورم تا کلیه‌هایم بر اثر مصرف لیتیوم کربنات از بین نرود. من فکر سلامتی‌ام هستم، چون باید بیشتر عمر کنم و بیشتر در زندگی حاضر باشم. اوه، راستی! این بیماری‌های مشترک بین انسان و گربه چقدر خطرناک است. کمتر بهشان دست می‌زنم و ظرف خاک‌شان را هر شب تمیز می‌کنم. شاید اصلا واگذارشان کنم. اینجا نوشته یک نوع بیماری از گربه می‌گیری که اندامت را فلج می‌کند. وحشتناک است. آدمی که فلج شده چگونه می‌تواند زندگی کند؟ عقل سالم در بدن سالم. ولی حالا غصه‌ی فردا را همان فردا می‌خورم. امروز رفتم یک بچه گربه تقریبا دو ماهه گرفتم. آنقدر بچه‌است که بلد نیست خودش را بعد مدفوع  کردن تمیز کند. برای همین باید دستمالی را با آب گرم خیس کنم و به سوراخ مقعدش بمالم تا تمیز شود. شاید اصلا خودم با زبانم لیسش بزنم تا تمیز شود. هنوز که در مسیر زندگی قرار نگرفته‌ام. باید لذت ببرم. من از بچه گربه‌ها لذت می‌برم. هنوز بی‌تفاوتم. اما چند ماه بعد اگر قرار باشد مرا فلج کند حتما رفتار دیگری با او خواهم داشت. چون آن موقع دیگر یک ناهنجاری نیستم. مثل دیگران تبدیل به زامبی شده‌ام و مرا از خودشان خواهند دانست. مانده‌ام اسمش را چه بگذارم. اسم خیلی مهم است. حتما اسمش را از شخصیت‌های زن داخل داستان‌ها خواهم گرفت. باید ببینم کدام یک بیشتر به "من" می‌آید. اسم زنی که دوست دارم داشته باشم اما هیچ‌گاه بدستش نخواهم آورد. اما حالا که فکر می‌کنم، چنین زنی را در رمان‌ها هم ندیده‌ام. زنی که مغرور باشد، عاشق و وفادار باشد. صبور باشد تا بتواند من را تحمل کند، چون من در هر حالی که باشم دوستش دارم، فقط گاهی نمی‌توانم ابراز کنم. اریکا همه‌ی این‌ها را دارد. حتی زیبا و شیرین هم است. اسم اریکا را کجا شنیده‌ام؟ نمی‌دانم. اما مربوط به هیچ شخصیت واقعی یا داستانی نیست. آهنگ این اسم در ذهن من، چنین زنی را تداعی می‌کند. پس اگر قرار است اسم این بچه گربه اریکا باشد، در لیسیدن سوراخ مقعد هم عشق است. اما چند ماه بعد، همه‌ی زن‌های دنیا اریکا می‌شوند. چون در مسیر زندگی قرار گرفته‌ام و نباید بین انسان‌ها تبعیض قائل شوم. همه‌ی زن‌ها اریکا می‌شوند. سوراخ مقعد همه‌شان آلوده به عشق است. آن‌وقت من آدم تنهایی خواهم بود که شوپنهاور را به سکسیست و میسوژن متهم می‌کنم و در پی عشق راستین، از دم کوی همه می‌گذرم. من فمنیسم ناطق‌ام. عاشق این هستم که ماری‌جوانا بکشم بروم سینما موزه هنرهای معاصر، در حین تماشای فیلم به هرکس صدای نفس‌اش درآمد بگویم هییسس، و در پایان بیرون سینما، به زن‌های فرهیخه بگویم مانی حقیقی این فیلم را از نوزده‌ هشتاد و چهار جورج ارول اقتباس کرده و زن‌ها هم از تُن صدا و ظاهر جذاب و متفاوتم پی ببرند که من چه آدم دانا و متفکری هستم و برای به اشتراک گذاشتن علمم، به کلبه‌ی تنهایی من می‌آیند چون گربه‌ها را هم خیلی دوست دارند. من شبیه بکت هستم چون عکس‌اش را چسبانده‌ام به یک‌سوم بالایی سمت چپ دیوار اتاقم. و برای انتقال دادن مفهوم ابزورد، آن‌ها می‌پرند روی تخت تا من سوسک را بکشم. من گیاه‌ها را دوست دارم برای همین از گوشت تغذیه می‌کنم. و از همه‌ی گیاه‌خوارها متنفرم. آن‌ها گیاه‌ها را که در ادبیات اسطوره‌ای نماد زندگی‌اند را می‌خورند. من عاشق گوشت تر و تازه هستم. جمعه‌ها صبح بیدار می‌شویم می‌رویم کوه تا از دنیای مکانیکی ‌فاصله بگیریم. همه‌مان می‌دانیم آسمان شب کویر زیباست، اما چون در مسیر زندگی قرار گرفته‌ایم وقتی برای این مزخرفات نداریم. اریکا هم خیلی بامزه است. کنارم روی تخت خوابیده. تکان خوردن پشت‌اش حین تنفس، نگاه مرا محو خودش کرده.

 


کوله‌بارم همین است

1395,03,15 ساعت 05:15


وید کشده‌ام افتاده‌ام روی تخت و آهنگ گوش می‌کنم. همه را شافل می‌کنم. رادیو چهرازی و فنگ، موسیقی کلاسیک غربی، نامجو، صد و بیست و هفت، انواع راک، بلوز، خلاصه همه با هم نوبتی پخش می‌شوند. بالای تختم اسپیکر کامپیوتر گذاشته‌ام. اول اسپیکر کامپیوتر خودمان را برداشتم. از هم بازش کرده‌ایم گذاشته‌ایم پایین کمد. مدتی گذشت خراب شد. رفتم اسپیکر کامپیوتر طبقه سوم را گرفتم. همان‌هایی که زیر این اتاق من هستند و شب تا صبح که شهر به حرکت درآید، از صدای آهنگ من، اذیت هستند. کامپیوتر آن‌ها هم بی‌استفاده بود. اما آن یکی هم خراب شد. تازه اسپیکر واحد بغلی خودمان که زوج جوانی هستند، گرفته‌ام. مسافرت بودند رفتم اسپیکر را برداشتم. آخر هدست گوشی‌ام را گربه جویده بود، نیاز شدیدی به موزیک داشتم. چقدرهم اسپیکر جدید و خوبی است. داشتم امشب را می‌گفتم. آهنگ‌ها عوض شد و عوض که به fade out -- Radiohead رسید. داشت پخش می‌شد، فکر می‌کردم این آهنگ مرا یاد چه موقعیتی در گذشته می‌اندازد؟ در یک سوم پایانی‌اش فهمیدم. دوباره از اول پلی‌اش کردم. چشم هایم را بستم و خودم را در قطار مشهد تهران تصور کردم. آبان ماه پارسال. مرخصی یک ماهه استعلاجی‌ام تمام شده بود، اما بیست روزاز آن گذشت، من نرفتم سر خدمت. داخل کمیسون پزشکی گفتند معاف می‌شوم. بنابراین غیبت‌ها اهمیتی نداشت. از کارگزینی زنگ می‌زدند، می‌گفتم نامه‌اش تا چند روز دیگر حتما به دست‌تان می‌رسد. آن لحظه حال خوبی داشتم. کارگزینی هم زنگ زده بود و تو قطار متوجه شدم نامه معاف دائم از خدمت فرستاده شده. با چندتا زن جوان ایدئولوگ هم‌کوپه بودم. بیشترش توی راه‌رو بودم. … الان آن تصویرها برایم زنده شد. هوای سردی می‌زد تو. می‌پیچید داخل پالتوام و احساس خنکی زیر بغل‌هایم می‌کردم. زیر بغلم کمی عرق کرده بود، چون پلیورم حرارت را خوب نگه می‌داشت. سنگینی پالتو روی تنم حس می‌شد. هر از گاهی شانه‌هایم را تکان می‌دادم. جز صدای حرکت قطار روی ریل، سکوت سنگینی حاکم بود. بوی سیگار مانده از ته راه‌رو حس بویایی‌ام را تحریک می‌کرد. ایستاده بودم مقابل پنجره‌ها، تاریکی محض در چشم‌هایم فرو می‌رفت. هیچ‌چیز دیده نمی‌شد تا با نگاهم دنبالش کنم. دستانم در جیب شلوارم بود، سعی می‌کردم تعادل‌م را حفظ کنم. در فکر این بودم که قرار است جریان زندگی‌ام تغییر کند. در خیال فرو رفته بودم و آینده‌ی ایده‌آل را متصور می‌شدم. از آن لذت می‌بردم. چون یقین داشتم دارم به سمت‌ش پیش می‌روم‌. می‌د‌انستم لبخند خاصی پشت لب‌های بی‌حالتم پنهان است. اما حالا، در این لحظه، با خودم می‌گویم: کاش آن قطار هیچ‌وقت مرا به تهران نمی‌رساند، تا در همان خیال خوش باقی می‌ماندم. و از جراحتی که در آینده بر خیالم می‌خورد، ناآگاه باقی می‌بودم‌.

آقای اتاق بغلی

1395,02,21 ساعت 02:40

خواب بودم که در اتاقم به صدا درآمد. زنی با لباس راحتی مقابلم ایستاده بود، چشمش که به من افتاد بلافاصله پرسید فندک دارم؟ چند ثانیه نگاهم رویش ثابت بود. با تعجب پرسیدم می‌داند راهرو دوربین دارد؟ سرش را کمی تکان داد، چشمانش را ریز کرد گفت: چطور؟ به لباس‌هایش اشاره کردم، گفتم: برایتان درد سر نمی‌شود؟ نگاهی به خودش انداخت، صدای عجیبی در اثر شوک از خودش درآورد و سریع داخل اتاقم پرید. زبانش بند آمده بود، خودش را می‌نگریست، انگار داشت خودش را سرزنش می‌کرد. پس از لحظه‌ای متوجه من شد و با لبخند رویش را به من کرد. گفت: فندکش خراب شده و برای سیگار روشن کردن احتیاج به فندک دارد. متوجه موهای ریخته روی پیشانی‌اش شدم که کمی سوخته بود. به طرف میز رفتم و فندک را مقابلش گرفتم. خندید. گفت سیگارش را نیاورده. فهمیدم حالت عادی ندارد. گفتم: من سیگار دارم. در را پشت سرش بست. سیگاری برداشت و بر لب گذاشت. فندک را زیر سیگارش گرفتم. شبیه بازیگران تبلیغات مصرف‌گرایی در دهه‌های سی و چهل هالیوود سیگار می‌کشید. حالت انگشتان و حرکت دستان و لب‌ها و سرش، من را یاد آن‌ها می‌انداخت. گفتم: اگر می‌خواهد سیگار را همین‌جا بکشد، بنشیند روی تخت. دوباره وقیحانه خندید و برای رفتارش عذرخواهی کرد. لبخند زدم، گفتم نیازی نیست، حالش را درک می‌کنم. با خنده برایم تعریف کرد که چطور آن‌قدر با فندکش ور رفته تا شلعه‌اش زیاد شده، و از حواس‌پرتی هنگام روشن کردن سیگارش موهایش را سوزانده. خندیدم و نگاهی به موهایش انداختم. گفتم چیزی نیست. با دستم موهای سوخته را تکاندم و با اطمینان گفتم: اصلا مشخص نمی‌شود. آرام خندید و پرسید بوی موی جزغاله شده را حس می‌کنم؟

یک ربع پس از رفتن آن زن تلفن اتاقم زنگ خورد، ازم خواستند به دیدار مدیر هتل بروم. مدیر پشت میز نشسته بود. یک مرد هم با چشمان کنجکاو در اتاقش حضور داشت. پس از سلام و احوال‌پرسی نشستم و به مدیر زل زدم. گفت: «در ساعت پنج و چهل دقیقه خانمی از اتاق کناری با پوشش نامناسب وارد اتاق شما شده است، با هم نسبتی دارید؟». گفتم من او را نمی‌شناسم و پیش از آن تابحال ندیده بودم‌اش. مردی که رو به رویم نشسته بود پرسید پس برای چه با آن سر و وضع وارد اتاق من شده؟ بلافاصله برایشان توضیح دادم که ماجرا از چه قرار بود. گفتم آن زن غمگین بود و حال خوشی نداشت. همان مرد دوباره پرسید چرا فندک را به او نداده‌ام و در عوض به اتاقم راهنمایی‌اش کرده‌ام؟ با آرامش توضیح دادم که با آن حالش خودش هم نمی‌دانست چه می‌کند، اما به محض تمام شدن سیگارش اتاقم را ترک کرد. مدیر هتل گلواش را صاف کرد، گفت: «شما شخص محترمی هستید، و حرف شما قابل پذیرش است، اما دیگر نمی‌توانید اینجا اقامت داشته باشید». لبخند زدم و گفتم متوجه‌ام.

مشغول مرتب کردن وسایلم بودم که در اتاقم را زدند. همان زن پشت در ایستاده بود. در را باز کردم و بهش لبخند زدم. چند ثانیه به من زل زد، و آرام سلام کرد. از رفتارش فهمیدم خجالت می‌کشد چیزی بگوید. سلام گفتنش را هم از حرکات لب‌هایش متوجه شدم، واگرنه صدایی از او درنیامد. لحن صمیمانه‌ای به خودم گرفتم: «سلام. حال شما؟». چشم‌اش به حرکت لب‌های من بود، انگار او هم صدایی نمی‌شنید. گلواش را صاف کرد، گفت برای امروز معذرت می‌خواهد، دست خودش نبوده. بلافاصله ساکت شد و باز به من زل زد. هنوز حالت عادی پیدا نکرده بود و نمی‌توانست درست حرف بزند. این بار برای رفتارش لبخندم پهن‌تر شد، طوری حرف زدم تا خاطرش جمع بشود که ناراحت نیستم و به دروغ گفتم می‌خواسته‌ام همان لحظه هتل را ترک کنم، پس او هم خودش را سرزنش نکند. از زل زدن دست برنمی‌داشت. دستانش را به هم می‌مالید و انگشتانش را بازی می‌داد. تلفنش را گرفتم و شماره‌ام را در آن وارد کردم. گفتم: «حالا می‌تونید هرموقع خواستید بهم زنگ بزنید تا مطمئن بشید ناراحتی پیش نیامده». قیافه‌ش شبیه دختربچه‌ها شده بود، خندید و با لحن بچگانه گفت باشه.

از هتل که خارج شدم، مستقیم به هتل مهاجرانی رفتم. پدرم قبل سفر گفته بود حتما بروم پیش آقای مهاجرانی، گفت به او زنگ می‌زند و در جریان قرارش می‌دهد. گفت برای مهاجرانی کارهای زیادی کرده و او بخوبی تحویلم می‌گیرد. ابتدا تصمیم گرفتم همین کار را بکنم، اما پشیمان شدم. حوصله چرب زبانی این قشر بازاری و مَبادی آداب را ندارم. از طرفی همیشه ناچار بوده‌ام در مقابل دوستان پدرم طوری رفتار کنم که آن‌ها پدرم را در من ببینند، و آبروی پدرم را بخرم. اتاقم را گرفتم و مستقر شدم. ساعتی لباس‌هایم را درنیاورده خوابیدم. با صدای زنگ تلفنم از خواب پریدم. بشدت عرق کرده بودم و سرگیجه داشتم. تا بخودم آمدم و خواستم جواب دهم قطع شد. پلیورم را درآوردم و خودم را انداختم روی تخت. همین‌که چشمانم را بستم دوباره تلفنم به صدا درآمد. پدرم بود، می‌خواست بداند کجا هستم. گفت مهاجرانی با او تماس گرفته و شخصی با نام خانوادگی آن‌ها اتاق گرفته، خواسته بداند منم یا نه. پدرم پشت سر هم حرف می‌زد، مغزم هنوز خواب بود و متوجه همه‌ی حرف‌هایش نمی‌شدم. پرسید کارهایم چه‌طور پیش می‌رود و به‌کجا رسیده‌ام؟ با دستم عرق پیشانی و پشت گردنم را پاک کردم، نفس عمیقی کشیدم. گفتم عصر تست مدیکال را از بیمارستان گرفته‌ام، فردا می‌روم سفارت. گفت: «خیلی خب، الان زنگ می‌زنم مهاجرانی و می‌گم اونجایی. هرچی خواستی مستقیما به خودش بگو تا برات فراهم کنه، ولی زیاد باهاش گرم صحبت نکن. الانم وقت شامه برو یه چیزی بخور». تلفن را که قطع کرد خواب از سرم پرید، اما حوصله‌ی بلند شدن نداشتم.

زیر دوش به لحظه‌ای که تست مدیکال را گرفتم فکر می‌کردم. زن کمی درباره آزمایش توضیح داد. گفت زیاد نگران نباشم، پس از آزمایش تخصصی نتیجه قطعی مشخص می‌شود. پرسید تابحال رابطه‌ی جنسی داشته‌ام؟ آن لحظه فکر کردن به زن‌هایی که تابحال باهاش خوابیده‌ام مشکل بود. گفت اگر رابطه‌هایم پرخطربوده باید آنها را در جریان بگذارم. واکنشی به حرف‌های او نشان نمی‌دادم. فقط به خودم فکر می‌کردم. بدون اینکه چیزی بگویم رفتم. مدت زیادی زیر دوش ماندم. به آلت‌تناسلی‌ام نگاه انداختم و فکر می‌کردم از چه کسی این را گرفته‌ام. از حمام که خارج شدم سیگاری روشن کردم. اتاقش در طبقه‌ای نبود که بشود در آن سیگار کشید. آبروی پدرم هم در خطر بود، مهاجرانی پیش خودش می‌گوید: عجب! پسر حاجی ملکی سیگار می‌کشد! سیگارم که تمام شد رفتم رستوران چیزی بخورم. مشغول خوردن بودم که مهاجرانی آمد کنار میزم و رسم ادب را بجا آورد. یک بار حال خودم را پرسید، بعدش همه‌اش از پدرم حرف زد. در حین حرف زدن دستانش را جلوی شکمش گرفته بود و هروقت می‌گفت حاجی ملکی عضلات چهره‌اش کش می‌آمد. شام را که خوردم رفتم در محوطه باز هتل روبه روی دریاچه نشستم و غوها را تماشا کردم. با خودم گفتم باید هنگام تسویه حساب هتل قبلی، بهشان می‌گفتم اچ‌آی‌وی دارم تا اتاق را با وسواس بیشتر تمیز کنند. حس بدی بهم دست داد. بعدش به فاطمه فکر کردم. گفتم پس حتما او هم تابحال دچار شده است. خواستم بهش زنگ بزنم اما مطمئن نبودم جوابم را بدهد. تصمیم گرفتم وقتی رفتم مشهد، پیدایش کنم و حضورا بهش بگویم. موقع رفتن در لابی چشمم به مهاجرانی افتاد. تا مرا دید با اشاره نگه‌ام داشت و به طرفم آمد. گفت برایم اتاقی در طبقه پنج در نظر گرفته تا بتوانم سیگار بکشم، با لحنی کنایه‌آمیز گفت اگر می‌دانسته من سیگار می‌کشم همان اول اتاقم را عوض می‌کرده. گفتم احتیاجی نیست، بخواهم سیگار بکشم می‌روم توی محوطه، زیاد نمی‌مانم. لبخندی زد و بلافاصله گفت از پدرم شنیده برای کارهای مهاجرت آمده‌ام، گفت اگر بخواهم می‌تواند با آشناهایش تماس بگیرد تا کارم در سفارت سریع پیش برود. با لحن سردی تشکر کردم و گفتم احتیاجی نیست. گفت در سفارت دوستان مهمی دارد... حرف‌اش را قطع کردم، گفتم فعلا از رفتن پشیمان شده‌ام. ابروهایش را بالا انداخت وچشمانش را کمی گشاد کرد، گفت: خیلی خوب، اگر به چیزی احتیاج داشتید حتما تماس بگیرید.

نشسته بودم لبه‌ی تخت و تلفنم را در دستانم بازی می‌دادم. دلم می‌خواست به یک نفر زنگ بزنم و ماجرا را برایش تعریف کنم‌‌‌‌. به علیرضا زنگ زدم. با لحن شادی پرسید بسلامتی کی راهی می‌شوم؟ گفتم: «چی؟». خندید. گفت حالم خوب است؟ استرالیا. از مهاجرت فراموش کرده بودم، ذهنم کاملا درگیر نتیجه آزمایشم بود.‌ بلند گفت: «الو؟». گفتم هیچی، نمی‌روم. لحنش جدی شد: «یعنی چی؟ حالت خوبه؟». گفتم: «آره، حالا بیام مشهد توضیح می‌دم. یه مشکلی پیش اومد. از فاطمه خبری داری؟». اصرار کرد همین الان بگویم. اما حس کردم بیان کردنش پشت تلفن حالم را بدتر خواهد کرد. از لحظات بعد تمام شدن تلفن می‌ترسیدم. تلفن قطع می‌شود، آنگاه خودت می‌مانی و خودت در یک اتاق خالی. انگار تمام حرف‌هایی که برای آرام شدن زده‌ای با حرف‌های دلسوزانه علیرضا بالای سرت جمع بشود و با حجم بیشتر و سنگین‌تر رویت آوار شود. توانستم راضی‌اش کنم از صرافت‌اش بی‌افتد. چند ثانیه‌ای بینمان سکوت بود که پرسید با فاطمه چکار داشته‌ام دیگر؟ به شوخی گفت حالا که تیرم به سنگ خورده دوباره می‌خواهم دلش را بدزدم؟

‌فردایش دیر بیدار شدم. پدرم چندبار تماس گرفته بود. آنقدر غرق در خواب بودم که متوجه صدای تلفنم نشده بودم. به کافی‌شاپ زنگ زدم ببینم صبحانه تا ساعت چند است، گفتند بهتر است برای ناهار منتظر بمانم. خواستم سیگاری روشن کنم که یاد مهاجرانی افتادم. سر و وضعم به هم ریخته بود، حوصله نداشتم بروم محوطه هتل. پنجره را کمی باز گذاشتم و سیگارم را کشیدم. پدرم دوباره تماس گرفت. یادم آمد آهنگ زنگ تلفنم وقتی در خواب بوده‌ام در رویا پخش می‌شده، اما یادم نمانده بود رویا چه بود. پدرم بدون مقدمه پرسید منظورم از پشیمان شدن چه بوده؟ گفتم چه شده؟ گفت صبح مهاجرانی با او تماس گرفته، و در بین حرف‌هایشان گفته مثل اینکه پسرتان از مهاجرت منصرف شده و تعجب کرده از اینکه پدرم این را نمی‌دانسته. گفتم چیز مهمی نیست، بعدا صحبت خواهیم کرد. لحن‌اش تند بود و پشت سر هم حرف می‌زد. گفت همه‌ی کارهایم این‌گونه است. ناتمام رهایشان می‌کنم. جملات سرزنش‌آمیزش را پشت سر هم ردیف می‌کرد و دیگر داشت بلند و با ناله داد می‌کشید. با خودم گفتم الان کجا می‌تواند باشد و چه کسانی دور و برش هستند؟ آخرش با لحن تهدیدآمیزی گفت می‌روم و این کارم را تمام می‌کنم. حرف‌اش را قطع کردم. گفتم مشکلی پیش آمده، نمی‌شود. گفت هیچ مشکلی غیرقابل حل نیست. گفتم این یکی چرا، هست. احساس کردم دارد عرق‌های روی پیشانی‌اش را پاک می‌کند، نفس نفس می‌زد. گفتم باید بیایم مشهد، آن‌وقت راجع بهش حرف می‌زنیم. تلفن را قطع کردم. پایم می‌لرزید. همان‌طور که تلفن در دستم بود، تماس‌های از دست رفته صبح را نگاه می‌کردم، چهارتایش از طرف پدرم بود، یک بار هم فاطمه زنگ زده بود.

بعد ناهار فکر کردم بلیط بگیرم و برگردم مشهد. اما از مواجه شدن با پدر و مادرم و دیگران می ترسیدم. با خودم گفتم حقیقت را پنهان کنم، اما هیچ دروغ مناسبی به ذهنم نمی‌رسید. اگر ماجرا را برای علیرضا تعریف می‌کردم می‌توانست تا هنگامی که کمی آرامشم را بدست آورم، داستانی را سر هم کند تا دیگران دست از سرم بردارند. به دریاچه مقابلم نگاه می‌کردم، انگار دنبال چیزی می‌گشتم اما نمی‌دانستم چه. تلفنم به صدا درآمد. مضطرب شده بودم. بیشتر گمان می‌کردم پدرم است. هرکس دیگری هم بود حتما از پیشرفت کارهایم می‌پرسید. تصمیم گرفتم بهش نگاه نیاندازم و بگذارم در جیبم هرچقدر می خواهد زنگ بخورد. ناگهان یادم افتاد فاطمه یکبار تماس گرفته بود. بلافاصله تلفن را درآوردم.

صدای زنی با لحنی بچگانه گفت سلام آقای اتاق بغلی. کوتاه خندید. گفت یادش رفته اسمم را بپرسد، برای همین شماره‌ام را با "آقای اتاق بغلی" ذخیره کرده. از اینکه فاطمه نبود خوشحال شده بودم. فکر می‌کردم چون صبح جوابش را نداده‌ام با خط دیگری زنگ زده. خندیدم و با صدای خش‌داری سلام کردم. بدون مقدمه پرسید کجا هستم؟ گفتم: «راستش هنوز تهرانم، اگه امروز بلیط گیرم نیاد فردا میرم». گفت چه خوب. می‌خواست من را ببیند، برای همین اصرار کرد امروز را بمانم. گفتم می‌تواند به هتل محل اقامتم بیاید؟ گفت شب ساعت هفت آنجا خواهد بود.

چند لحظه پس از اینکه وارد اتاقم شدم یکی از کارکنان هتل در اتاقم را زد. مودبانه طوری که مشخص بود با دستور یکی این‌گونه رفتار می‌کند گفت مهمان‌ها برای بوی سیگار اعتراض کرده‌اند. گفت برای راحتی خودم اتاق ویژه‌ای در طبقاتی که کشیدن سیگار مانعی ندارد بهم می‌دهند. فکر کردم بهتر است چند روز بیشتر بمانم و آزمایش بعدی را هم همینجا انجام دهم. لبخند محترمانه‌ای زد و گفت برای بردن وسایل کمک‌ام خواهد کرد. دم در اتاق جدیدم، آرام بهش گفتم می‌داند آشنای آقای مهاجرانی هستم؟ سرش را با تاکید تکان داد و بله را کش‌دار گفت. گفتم فردا برای چند ساعت شاید خانمی مهمانم شود. کمی مکث کرد، گفت منظورتان… . گفتم اگر نیاز است خودم با اقای مهاجرانی هماهنگ کنم؟ سرش را انداخته بود پایین و فکر می‌کرد. گفت احتمالا مشکلی نداشته باشد. 

داشتم حوله برمی‌داشتم بروم حمام. حوله را انداختم روی تخت و کیف پولم را درآوردم. بسته کاندوم را در دستم می‌چرخاندم تا تاریخ انقضایش را بررسی کنم. چند بار میان انگشت‌هایم جابجایش کردم. همان‌طور که به بسته زل زده بودم، به چند موضوع مختلف فکر می‌کردم. مغزم دنبال راه فرار می‌گشت. مغزم همیشه همین کار را می‌کند. راه خوشی و لذت‌های افراطی را مقابلم می‌گذاشت تا از همه‌چیز غافل شوم. و معمولا جواب هم می‌داد. این بار انگار با مغزم درگیر بودم. صدای تلفنم مرا هوشیار کرد. سرم را خم کردم روی صفحه‌ی تلفن روی تخت. خواستم کمی فکر کنم اما ترسیدم فاطمه قطع کند.

چند ثانیه جفت‌مان ساکت بودیم. صدای آهنگی که همیشه در ماشینش پخش می‌‌‌‌شد را تشخیص دادم. همان‌طور صدای علیرضا که در بین سکوتمان گفت: «جواب نمی‌ده؟». فهمیدم صدای آهنگ کم شد. با لحن آرام و طلب‌کارانه‌ای گفت: «سلام». همین‌که صدایم را شنید پرسید چرا نمی‌خواهم بروم؟ گفتم: «ببین فاطمه! نمی‌دونم باید چی بگم، مربوط به آزمایش پزشکیه». حرفم را قطع کرد، با همان لحن گفت می‌داند. گفتم منظورش چیست؟ گفت خودش آزمایش داده. بسته کاندوم را توی مشتم بازی می‌دادم. علیرضا گفت در وضعیتی نیست که بتواند صحبت کند. به جلو زل زده بودم، پای راستم می‌لرزید. بسته کاندوم باز شده بود، همچنان بین انگشتانم فشارش می‌دادم. صدای آهنگ کاملا قطع شد. صدای روشن شدن شعله فندک را شنیدم، و بعد کام عمیقی که علیرضا از سیگارش گرفت. گفت: «داداش! این بنده خدا روحشم خبر نداشته، دکتر گفته احتمالا تو دندون‌پزشکی گرفته. خودت که می‌دونی...». فاطمه دماغش را بالا کشید، تلفن را از علیرضا گرفت. با صدای تودماغی گفت نمی‌دانسته. برای تست هپاتیت گذرش به آزمایشگاه می‌افتد که می‌فهمند اچ‌آی‌وی دارد. ساکت مانده بودم. او هم فقط گریه می‌کرد. صدای گریه‌هایش و صدای علیرضا که داشت آرامش می‌کرد. و بعد هم صدای بوق ممتد. تا چند لحظه بعدش همچنان تلفن را جلوی گوشم گرفته بودم. تا اینکه دوباره شروع به زنگ خوردن کرد. بلند شدم. کاندوم را انداختم توی سطل آشغال. حوله را روی دوشم انداختم و به طرف حمام رفتم.


فقط برای پنج دقیقه

1395,01,18 ساعت 03:36
تازه از کافه بیرون آمده بودیم و او سردش بود. باد نسبتا تندی می‌وزید ولی من احساس سرما نمی‌کردم. دو طرف پلیورش را بهم نزدیک کرد و دست‌هایش را روی سینه‌اش گره داد. گفتم مگر خودت نگفتی چند لایه لباس پوشیده‌ای؟ من همین بلوز و کت را دارم. سرش پایین بود و تند قدم برمی‌داشت. با خودم می‌گفتم می‌خواهد زودتر از شرم خلاص شود. گفتم می‌دانی پرطرفدارترین لباس در آلاسکا چیست؟ لباس پوست مردهای پرورش اندام. هیچ واکنشی نشان نداد. گفتم برای اینکه هیچوقت احساس سرما نمی‌کنند. در حین گفتنش خودم را شادمان نشان می‌دادم و دستانم به طرز مضحکی زبانم را همراهی می‌کرد. او همان‌طور بی‌تفاوت گام‌هایش تند بود. در مدت پنج دقیقه پیاده‌روی تمام سعی‌ام را کردم تا توجه‌اش را جلب کنم. اما نمی‌شود کسی را که از دستت فرار می‌کند در حین دویدن قانع کرد.
زودتر از او به کافه رسیده بودم. وارد که شدم از نگاه کافی‌من متوجه شدم هنوز مرا بجا می‌آورد. گفت کجایی، نیستی؟ چند ماه از آخرین باری که به آنجا رفته بودم می‌گذشت. در زمان خدمتم، عصر روزهای استراحم می‌رفتم آنجا و با خودم نقشه‌ی مرگ می‌کشیدم و اغلب پنهانی می‌گریستم. تعجب کرده بودم چطور با تغییرات ظاهری‌ام هنوز مرا می‌شناخت. گفتم یادت است می‌آمدم پشت این میز و گریه می‌کردم؟ حالا سرحالم، معاف شده‌ام. لبخند چندش‌آوری زد، گفت ادا درمی‌آورده‌ام؟ قیافه جدی به خودم گرفتم و گفتم نه، واقعا حالم بد بود.
پنج شش دقیقه منتظر بودم که وارد شد. قدش بلندتر از عکس‌هایش بود. لباس زیبایی به تن داشت. بلوز مشکی تنگ زیر پلیور بافت بدون دکمه‌اش، برجستگی سینه‌هایش را نمایان می‌کرد. چشمانم که به چهره‌اش افتاد با خودم گفتم بدست آوردن این زن نباید آسان باشد. سرم پایین بود، نباید حرف احمقانه‌ای می‌زدم، باید کلمه به کلمه‌ام حساب شده می‌بود تا توجه‌اش را جلب کنم. لب‌هایش را به هم مالید، با لحن تندی ازم خواست حرف بزنم. گفت من از او خواسته‌ام بیاید، پس حرف بزنم. همچنان یا به دستانم می‌نگریستم یا به چشمانش.
چند شب بعد مادرم را راضی کردم تا با ماشین، من و گربه‌ام را به کلینیک برساند تا واکسن گربه را بزنند. مادرم از گربه می‌ترسد. خودم از رانندگی بیزارم، از طرفی گواهی‌نامه‌ام هم باطل شده بود. برای تمدیدش که اقدام کردم، گفتند باید شش ماه بعد بیایم تا در یک کمیسیون پزشکی مشخص شود می‌توانم گواهی‌نامه داشته باشم یا نه. به کارت معافیت پزشکی‌ام ربط پیدا می‌کرد. چهار ماه تا اتمام خدمتم نمانده بود که بیماری‌ام اوج گرفت. درست روز بعد ترخیص از بیمارستان روانی طی چند جلسه رفت و آمد معافم کردند. آن شب در ماشین به مادرم گفتم آیا آینده‌ای را برای من تصور می‌کند؟ برایش توضیح دادم که ماه‌ها از معاف شدنم گذشته و از آن هنگام موقعیت یکسانی دارم. گفتم در این سن اینگونه روز و شب را پشت سر گذاشتن حس خوبی ندارد. خودم می‌دانم آینده‌ی ایده‌آلی مقابلم قرار نگرفته، اما تو آینده‌ی مرا چگونه می‌بینی؟ بدون اینکه لحظه‌ای به فکر فرو رود، بلافاصله گفت تو هم زمانی سر و سامان می‌گیری، فقط باید صبر کنی. فهمیدم پدر و مادرم بیش‌تر از خودم به این موقعیت عادت کرده‌اند. در آن لحظه تصویری که از آینده مقابل چشمانم بود، مرگ زود هنگامی است که همیشه انتظارش را می‌کشم. اما مادرم آن‌طور که عادت کرده مرا می‌دید. همان لحظه‌ام را می‌دید، بدون هیچ تغییری.
جلسات روان‌درمانی را که با زن روانشناسی شروع کردم، ابتدا خوب پیش می‌رفت. می‌نشستم در نیم ساعت وقتی که داشتم ذره به ذره افکارم را بیان می‌کردم. لبخند دلنشینی به لب داشت. می‌گفت چه تنهایی وسیعی برای خودم در این دنیای کوچک گرد آورده‌ام. رفته رفته دیگر حرفی برای گفتن نداشتم. به منشی‌اش زنگ زدم و جلسات را کنسل کردم. بیست دقیقه بعد با خط خودش تماس گرفت تا پشیمانم کند. قادر نبودم بگویم نه، قبول کردم ادامه دهم. هربار که به دیدنش می‌رفتم حس می‌کردم قرار ملاقات با یک زن معمولی دارم که با نگاه معصوم و لبخند زیبایش قرار است به مزخرفات زندگی‌ام با علاقه گوش دهد. جلسه ششم که تمام شد، دوباره جلسات را کنسل کردم. اینار برایم تکست فرستاد که چه مشکلی پیش آمده؟ و من با لحنی که انگار قرار است رابطه‌ای را مختومه اعلام کنم جوابش را دادم.
یکی از کافه‌های شهر را بیشتر از همه می‌روم. به این سبب کارکنان و مشتری‌های ثابت آنجا گاهی هم‌صحبتم می‌شوند و خوش و بش می‌کنند. گاهی کنترل از دستم درمی‌رود و رفتارم بوی صمیمیت می‌گیرد. صمیمیت باعث می‌شود آن‌ها هر قضاوتی که نسبت به من داشته‌اند بدون رودربایستی بیان کنند. یکی از آن‌ها که می‌دانست تابحال با زنی رابطه نداشته‌ام (و نمی‌دانم چطور شد این موضوع را با او درمیان گذاشتم!)، به شوخی به کافه‌چی گفت من مشکل دارم. منظورش این بود احتمالا من هم‌جنس‌گرا هستم. برایم مهم نبود چه فکر می‌کنند، اگر هم مهم بود به خودم اجازه نمی‌دادم مقابله کنم. فکر می‌کنم توهینی است به همجنسگرایان از طرف کسی که حامی حقوق‌شان است. حتی اگر این را هم بیان می‌کردم، با استهزا و کنایه ردش می‌کردند. اهمیتی ندادم و بدون اینکه بخواهم خودم دچار چنین افکاری کنم از کنارش گذشتم. اصلا اشتیاقی هم ندارم در صحبت از زن‌ها دیگران را همراهی کنم.
پس از قرار اولی که با آن زن جوان گذاشتم، حس کردم به او علاقه‌مند شده‌ام. این‌گونه برداشت کردم که تفکراتش متفاوت از زن‌ها و آدم‌هایی است که تابحال باهاشان برخورده‌ام. نمی‌دانستم چرا؟ نمی‌توانستم هورمون‌هایم را مسبب بدانم، چرا که تأثیر داروهایم فراتر از کنترل بیماری‌ام است. مشکل بود توجه نشان بدهد. در هر مکالمه بیست کلمه من می‌گفتم، چند کرکتر او. به خودم که مراجعه می‌کردم، چیز انزجار آوری نمی‌یافتم. خودم را به خوبی همان مردهایی می‌دیدم که شاعرها برایشان مرثیه می‌سرایند و زن‌ها روی کاغذ عاشقان هستند. برایم سنگین بود مرا رد کند. حس می‌کردم با آدم سنگین‌وزنی مواجه‌ام که ران کبابی گاو را رد کند، بگوید من گیاه‌خوارم. یک شب گفت تصور می‌کند من گی هستم و سپس بدون اینکه واکنشی نشان دهم، پرسید اطمینان دارم که نیستم؟ ابتدا خنده‌ام گرفت.  احساس خوشایندی بهم دست نداد. گمان کردم حتما اشتباهی رخ داده که در این عصر و در این جغرافیا زنده‌ام و زندگی می‌کنم. با خودم گفتم مدتی است برای اولین بار زنی را دوست داشته‌ام که گمان می‌کردم می‌توانم او را در کنارم داشته باشم، گمان می‌کردم می‌توانم در کنارش خوشحال باشم، حال چه غم‌انگیز است اینگونه خودش را از من براند. اما هیچ‌گاه به خودم اجازه نمی‌دهم دیگران عامل غمم شوند. می‌گویم هیچ‌کس لایق آن نیست که مرا غمگین سازد. غمم حاصل همان اشتباه و عصر و جغرافیا است. اصلا ماحصل ژنتیک است. به قول خیام که می‌گوید: تن را به قضا سپار و با درد بساز. هرچه است، به من ربطی ندارد. بانی‌اش اثرات بد پروانه‌ای است.
راستش آن شب در ماشین، انظارم از مادرم این بود که بگوید هم سن و سال‌های تو همه‌شان کار و زندگی دارند، ازدواج کرده‌اند و مثل آدم زیست می‌کنند. انتظار داشتم کمی سرزنشم کند و بگوید دست از مسخره‌بازی‌هایم بردارم. از گوشه‌نشینی و انزوا. و من با خنده دلایلم را برایش توضیح دهم. بگویم ”حرف‌هایش برایم اهمیت ندارد و من راه خودم را پیش می‌روم. دوست دارم بیشتر از هر موجود دیگری خودخواه باشم“. اما همه‌ش در وجودم جا ماند. گاهی خودم را از طرف همه برای وجودم سرزنش می‌کنم. اما باز به اثر پروانه‌ای فکر می‌کنم و طناب دار را می‌بُرم. و همین هم تأثیر آن است. پس از خدمتم، روی ساعد دست چپم دیالوگی از نمایشنامه «آخر بازی»؛ بکت، تتو کرده‌ام. می‌گوید؛ You're on Earth, There's no cure for that.
( تعداد کل: 104 )
   1       2       3       4       5       ...       9    >>